مصاحبه ای خواندنی با مرحوم آیت الله خسروی

قبل از آمدن من به تكاب در این منطقه حتی یك نفر روحانی مقیم نبود. من همت كردم علی‏رغم مخالفت خوانین منطقه به پشتیبانی مرحوم آیت ‏اللّه‏ بروجردی(ره) شاگردانی را تربیت كردم، و با اینكه در تكاب مدرسه علمیه نبود همه آنها را در خانه خودم درس دادم.
 لطفا شرح كوتاهی از دوران كودكی و تحصیل خود بفرمایید.
 
من در مكتب‏خانه قرآن و ابواب‏الجنان و تنبیه الغافلین را نزد پسرخاله‏ام مرحوم ملاحبیب ‏اللّه‏ خواندم بعد از آن كتاب نصاب‏ الصبیان و گلستان را و پس از آن كتاب های تاریخ وصّاف و درّه نادری را كه در ادبیات فارسی بسیار مشكل بود خواندم، با خواندن این دو كتاب نیازی به تاریخ معجم نبود، ولی نیمی از آن را هم نزد استاد خواندم.
 
در 20 سالگی به تأكید و تشویق مرحوم آیت ‏اللّه‏ شیخ فیاض زنجانی در یكی از مدارس علوم دینی زنجان مشغول تحصیل شدم، و در مدرسه مسجد سید فتح ‏اللّه‏ حجره گرفتم، پس از اتمام جامع‏ المقدمات و جامی، قوانین را پیش مرحوم آقاشیخ حسین قره‏گلی و مطوّل را نزد مرحوم آخوند ملاّحسین كلامی كه مردی عصبانی بود خواندم، شرح لمعه را نزد مرحوم شیخ یعقوب‏ علی (داماد آیت‏اللّه‏ شیخ فیاض) خواندم.
 
در اینجا خاطره ‏ای را نقل می‏كنم، كه شاید ذكر آن برای طلاب عزیز مفید واقع شود: یك روز به خدمت مرحوم آیت ‏اللّه‏ شیخ فیاض كه درس خارج می ‏فرمود، رسیدم. از من پرسید: "فرزندم! روزی چند درس می‏خوانی؟" عرض كردم: "دو درس" (البته سه درس می‏خواندم، ولی در آن روزها یكی از درسها تعطیل شده بود) ایشان آهی كشید و فرمود: "همین است كه به جایی نمی‏رسید." منظور این بود كه دو درس زیاد است. آقا شیخ یعقوب علی بعدها گفت: "اگر گفته بودی سه درس می‏خوانم یك سیلی هم حواله ‏ات می‏كرد!"
 
شیخ فیاض زنجانی و میرزا صادق آقاتبریزی هر دو از شاگردان شیخ هادی تهرانی بودند كه در نجف ساكن بود و به خاطر شیوه خاصی كه در اشكال ‏كردن به علمای سابق داشت مورد بی‏مهری علمای معاصرش قرار گرفت، شیخ هادی تهرانی ذهن وقّادی داشت، می ‏گویند: روز اوّل كه در درس از استاد شنید "ضرب" در اصل "الضرب" بود تا یك هفته در كلاس درس حاضر نشد و روی این مطلب فكر می‏كرد و بعد به استاد اشكال كرد كه به چه دلیل مصدر اصل است؟ و چرا نباید عكس آن باشد؛ همان ‏طوری كه "الرجل" در اصل "رجل" بوده سپس الف و لام به آن افزوده شده "الضرب" هم در اصل "ضرب" بوده و "ال" به آن اضافه شده است. خلاصه اینكه مرحوم شیخ فیاض مانند استادش معتقد بود كه طلبه نباید روزی بیش از یك درس بخواند، و تا آن درس را خوب نفهمیده و با دلیل نپذیرفته به درس دیگر نرود. مرحوم آیت ‏اللّه‏ حجّت هم نظرش همین بود، یك روز در قم كه در خدمت ایشان بودم عرض كردم: "آقا چرا ما هرچه درس می ‏خوانیم مجتهد نمی‏ شویم؟" فرمودند: "اشكال كار شماها این است كه سرتان را زیر انداخته ‏اید و فقط درس می‏ خوانید، با این روش هرگز به اجتهاد نمی‏ رسید. كسی كه می‏ خواهد مجتهد شود از همان اولین روز طلبگی باید هر درسی را كه می‏ خواند در همان درس اجتهاد كند و فكر خودش را به كار بیندازد."
 
در ایام تحصیلات شما در زنجان اوضاع و شرایط سیاسی چگونه بود؟
 
موقعی كه در "پری" بودم احمدشاه حكومت می ‏كرد. یك‏بار كه با پدرم به زنجان آمده بودم دیدم اوضاع شهر حالت عادی ندارد، گفتند: احمدشاه به خارج رفت و رضاخان كه وزیر جنگ بود شاه شد. شرایط خوبی نبود، نه برای درس ‏خواندن نه برای زندگی ‏كردن. پس از آنكه چندسالی در زنجان مشغول تحصیل علوم دینی بودم قضیه امتحان طلاب پیش آمد. از كلیله و دمنه و گلستان سؤال می‏شد كه اغلب طلاب نخوانده بودند و مشكل بود. ما را هم امتحان كردند، از یكی سؤال شد: در جمله "حَسُنت جَمیعُ خِصاله" با اینكه در شأن پیغمبر(ص) است، چرا كلمه "حسنت" مؤنث آمده؟ او ندانست، عمامه ‏اش را برداشتند و كلاه پهلوی بر سرش گذاشتند. نوبت به من رسید. از من معنی این شعر را سؤال كردند:
 
بر توست پاس خاطر بیچارگان و شكر بر ما و بر خدای جهان‏ آفرین جزا 
 
گفتم این شعر سه قسمت دارد: "بر توست پاس خاطر بیچارگان"، "شكر بر ما" و "بر خدای جهان ‏آفرین جزا" به تعبیر دیگر كلمه "شكر" در مصرع اوّل مربوط به مصرع دوم است. جواب درست بود عمامه ‏ام را بر نداشتند، ولی بعد از چند روز اوضاع بدتر شد به هركس می‏ رسیدند عمامه ‏اش را برمی‏ داشتند. قریب یك ماه از مدرسه سیدفتح ‏اللّه‏ بیرون نیامدم. از نان ‏خشك ‏هایی كه در انبار مدرسه بود ارتزاق می‏كردم همه حجره ‏ها خالی شد و خیلی ‏ها چون اوضاع را مساعد نمی ‏دیدند خودشان از لباس روحانیت بیرون آمدند و به شغل دیگری پرداختند، در مدرسه سید فتح ‏اللّه‏ فقط من مانده بودم و خادم مدرسه. پس از آنكه اوضاع مقداری آرام شد به ده برگشتم و عدّه ‏ای را تشویق به تحصیل علوم دینی كردم، چند نفر از جوانان مستعد آن منطقه از جمله حاج میرآقا (آیت الله حاج سید اسماعیل موسوی امام جمعه محترم زنجان) كه از خانواده اصیلی بود همراه من به زنجان آمدند. البته خیلی ‏ها به شدت مخالف بودند و می‏گفتند در شرایط حاضر كه روحانیون از طلبگی خارج می ‏شوند چرا جوانهای مردم را به حوزه علمیه می ‏بری و آنها را از همه‏ چیز محروم می‏ كنی؟ ولی من گوش به حرفشان ندادم، چون اسلام احتیاج به آخوند داشت و الآن هم كه حكومت به دست علما افتاده بیشتر از سابق احتیاج به آخوند دارد. باید در هر شهر و ده از اهالی همانجا چند نفر روحانی داشته باشند.
 
قبل از آمدن من به تكاب در این منطقه حتی یك نفر روحانی مقیم نبود. من همت كردم علی‏رغم مخالفت خوانین منطقه به پشتیبانی مرحوم آیت ‏اللّه‏ بروجردی(ره) شاگردانی را تربیت كردم، و با اینكه در تكاب مدرسه علمیه نبود همه آنها را در خانه خودم درس دادم. من یكی دو سال بیشتر از عمرم باقی نمانده است و تنها آرزویم این است كه مدرسه علمیه تكاب ساخته شود تا مركزی برای تربیت طلاب در این منطقه باشد، و من همه كتابهایم را وقف كرده‏ام تا در كتابخانه این مدرسه مورد استفاده طلاّب قرار گیرد.
 
بلی من خودم به جایی نرسیدم و آنچه هم در قم و نجف آموخته بودم در اینجا از یادم رفت "نه دویونجا آش ایچدیم نه یار مام یازا قالدی" ولی ناامید نیستم، دلخوشی‏ام به علما و بزرگانی است كه با تشویق حقیر به كسوت روحانیّت درآمدند و منشأ خیر و بركت شدند، مانند امام جمعه محترم زنجان كه الحمدللّه‏ مردم زنجان از علمش، از پاكدامنیش، از تقوایش استفاده می‏كنند و باید هم چنین باشد چون ایشان عالم است و علم نور است، خاصیت نور هم این است كه پنهان نمی ‏ماند. هرجا بیفتد فورا اطرافش را روشن می‏كند در مثل تركی می‏گویند: "یانان چراغ قاب آلتا قالماز" ( چراغ روشن زیر ظرف پنهان نمی شود).
 
 
اساتید شما در قم چه كسانی بودند؟
 
با اینكه مكاسب را تا حدودی خوانده بودم، ولی دوبـاره مكاسب و كفایه را نزد آیت ‏اللّه‏ مرعشی نجفی(ره) خواندم. پس از آن درس خارج فقه و اصول را از محضر چند نفر از بزرگان استفاده كردم؛ یكی مرحوم آیت ‏اللّه‏ میرزا محمّد فیض قمی بود، چندسالی به درس ایشان رفتم، گاهی نظریات فقهی خاصی داشتند؛ مثلاً معتقد بودند آب قلیل با ملاقات نجس نجس نمی‏شود، مگر رنگ و بویش تغییر كند.
 
استاد دیگر درس خارج من آیت ‏اللّه‏ حجت(ره) بود، خدا او را بیامرزد، بر گردن من حق زیاد داشت.
 
استاد دیگر من آیت ‏اللّه‏ سید محمدتقی خوانساری(ره) بود. در سالی كه در قم قحطی و خشكسالی بود ایشان در "خاك‏فرج" قم نماز باران خواندند، من در آن نماز شركت داشتم، بعد هم كه به دعای ایشان باران بارید من شاهد نزول باران بودم. در خدمت ایشان هم چندسال درس خوانده‌‏ام.
 
استاد دیگر من در فقه آیت ‏اللّه‏ سیدصدرالدین صدر(ره) ـ پدر آقا موسی صدر ـ بود آقای صدر(ره) در اخلاق بی‏نظیر بود و نسبت به مراجع دیگر احترام خاصی قائل بود. یك خاطره‏ای را برای شما نقل كنم تا ببینید علمای بزرگ ما نسبت به یكدیگر چگونه بودند. من با مرحوم آقای صدوقی یزدی ( نماینده امام در استان یزد و شهید محراب ) دوست صمیمی بودم، با هم به درس خارج آیت ‏اللّه‏ صدر(ره) می‏رفتیم و بعد از درس حدود یك ساعت با هم مباحثه می‏كردیم. یك مسأله مورد اختلاف من و آقای صدوقی شد. به خدمت آیت ‏اللّه‏ صدر(ره) رفتیم. ایشان با دقت به حرف هر دو گوش داد، بعد فرمود: "شیخ عزیزاللّه‏ خوب می‏گوید، ولی حرف آقای صدوقی حرف من است، ولی شما از كجا این حرف را آورده ‏ای؟" عرض كردم این مطلب را از آقای حجّت استفاده كرده‏‌ام. آیت ‏اللّه‏ صدر فرمودند: "بله آقای حجّت آقاست و حرف ایشان حق است، ولی به عقل قاصر من هم این‏طور رسیده است." هم من و هم آقای صدوقی از این رفتار بسیار متعجب شدیم كه یك مجتهد مسلّم در برابر نظر مخالف خودش چگونه با تواضع برخورد می‏كند. آری ایشان نمونه مجسّم اخلاق اسلامی بودند. 
 
استاد دیگر من كه بیش از همه از محضرش استفاده كرده‏ ام، مرحوم آیت ‏اللّه‏ بروجردی ـ رضوان‏ اللّه‏ تعالی‏ علیه ـ بود. این بزرگان، استادان من در فقه و اصول بودند.
امّا در حكمت و عرفان هم استادان مختلفی داشتم، ولی عمدتا مرحوم شیخ مهدی مازندرانی و امام خمینی(ره) بودند. حكمت منظومه حاج ملاهادی سبزواری(ره) را در محضر آیت‏ اللّه‏ خمینی(ره) خواندم. 
 
حكمت بوعلی و اسفار ملاصدرا را نزد آقاشیخ مهدی مازندرانی(ره) و جلد اوّل و دوم اسفار (طبع قدیم) را نزد آیت‏ اللّه‏ خمینی(ره) خواندم.
 
شیخ مهدی مازندرانی(ره) عالم وارسته ‏ای بود. ابتدا در منزل سپس در مسجد سلماسی تدریس می‏كرد و كوزه آبی داشت كه با خود می‏آورد و پس از درس، چهل پله آب‏ انبار را كه در كنار مسجد بود پایین می‏رفت و كوزه ‏اش را پر می‏كرد و به منزل می‏برد. یك روز بسیار تشنه بودم تصمیم گرفتم پس از درس كوزه استاد را هم با خودم ببرم و از آب ‏انبار سلماسی پركنم. همین‏كه كوزه را برداشتم با صدای بلند گفت: "چه می‏كنی؟" عرض كردم. "من تشنه ‏ام، می‏روم آب بخورم، هیچ منتی ندارد ضمنا كوزه شما را هم پر می‏كنم."
 
ایشان جلو آمد كوزه را از دستم گرفت و فرمود: "تو برو آبت را بخور، من هم كوزه ‏ام را خودم پر می‏كنم."
 
آری حكمای بزرگ این‏گونه بودند، زحمت خود را به دوش دیگران نمی ‏انداختند. حكیم نباید منت كسی را بكشد و یا زحمت به كسی بدهد من آن روز كه این عمل را از این حكیم الهی دیدم از خودم مأیوس شدم، من آرزو داشتم حكیم شوم، ولی دیدم اگر حكیم ‏شدن آن است كه شیخ مهدی مازندرانی(ره) است من قدرت آن را ندارم، چون حكمت فلسفه نیست، فلسفه راهی است كه انسان را به حكمت برساند، حكیم ‏بودن شیخ مهدی مازندرانی(ره) به تدریس اسفارش نبود، بلكه به آن بود كه خودش را به زحمت می‏ انداخت و راضی نمی‏شد كه دیگران به خاطر او به زحمت بیفتند.
 
اگر از امام خمینی(ره) خاطره‏ ای دارید، بفرمایید؟
 
البته بنده درس فقه ایشان را ندیده ‏ام. آن موقع كه ما در قم بودیم، ایشان درس حكمت می‏دادند، ابتدا محلّ درس ایشان یكی از حجره‏ های فیضیه بود كه ما حدود 10 الی 15 نفر بودیم شركت می‏ كردیم.
 
آقای خمینی(ره) نزد آقای بروجردی(ره) منزلت زیادی داشت. یك روز دو نفر از حكمای انگلستان به محضر آقای بروجردی(ره) آمده بودند و چند سؤال فلسفی مطرح كرده بودند، آقای بروجردی(ره) آنها را به آقای خمینی(ره) كه آن زمان معروف به "حاج ‏آقا روح ‏اللّه‏" بود ارجاع داده بود. آقای خمینی(ره) هم در بیت آقای بروجردی(ره) در اطاق دیگری مشغول پاسخگویی به سؤالات آنها شدند.
 
اتفاقا من هم رسیدم. آقای فاضل قفقازی (پدر حضرت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی ) كه عمده امور مهمّ آقای بروجردی(ره) به دست ایشان انجام می ‏شد و با من خیلی رفیق بود و می ‏دانست كه من از شاگردان آقای خمینی(ره) هستم تا مرا دید به تركی فرمود: "آقاشیخ عزیزاللّه‏! به این اطاق بیا." مرا به آن جلسه برد. جلسه جالبی بود. مترجم سؤالات را برای آقا و پاسخ آقا را هم برای آنها ترجمه می ‏كرد و آنها به نشانی قبول سرشان را تكان می ‏دادند. پس از پایان بحث، یكی از آنها به مترجم گفت: "ما این سؤالات را با فلاسفه مختلف در كشورهای اسلامی و غیراسلامی و حتی در تهران مطرح كردیم؛ ولی در هیچ‏ جا این‏گونه كه این آقا فرمودند قانع نشده بودیم. اگر ایشان قبول كنند و به انگلستان تشریف بیاورند، ما حاضریم جمع كثیری از فلاسفه اروپا را به محضر ایشان بیاوریم تا از فكر و علم ایشان استفاده بیشتری شود و ما می دانیم كه در آن‏جا بیش از اینجا مفید واقع می ‏شوند."
 
وقتی پیشنهاد آنان ترجمه شد. ما منتظر بودیم ببینیم آقای خمینی(ره) چه می‏ فرمایند. من كه مدتی بود در درس ایشان شركت می‏ كردم و لذت بحث‏ های ایشان را تازه احساس كرده بودم، در دل بسیار نگران شدم كه مبادا ایشان با این پیشنهاد موافقت كند و من از محضر ایشان محروم شوم. این خیالات از ذهن من می‏ گذشت كه دیدم آقای خمینی(ره) با حالتی خاص رو به مترجم فرمودند: "به این آقایان بگو من یك ساعت محضر درس آقای بروجردی(ره) را به حكومت انگلستان نمی‏ دهم."
 
در آن ایّام آقای خمینی(ره) پس از تدریس خودشان هر روز در درس آقای بروجردی(ره) شركت می‏ كردند.
 
 
نظرتان راجع به انقلاب اسلامی و كاری كه امام خمینی(ره) انجام دادند چیست؟
 
ما روزهای سختی را در این مملكت دیده ‏ایم، هر حكومتی كه می ‏آمد اوّل كارش این بود كه به اسلام لگد می‏زد. امروز الحمدللّه‏ اسلام عزیز است. كاری كه آقای خمینی(ره) كرد هیچكس نمی ‏توانست بكند، اگر همه ما روحانیون جمع می‏ شدیم یك كدخدا را نمی‏ توانستیم از ده بیرون كنیم، ولی آقای خمینی(ره) به تنهایی یك شاه قدرتمند را از مملكت بیرون كرد. 
 
گر با همه ‏ای چو بی‏ منی بی‏ همه ‏ای
ور بی‏ همه‏ ای چو با منی با همه ‏ای 
 
خمینی(ره) دست قدرت خدا بود وگرنه چنین كاری از قدرت بشر خارج است كه با دست خالی یك حكومت را سرنگون كند. این كار كار عادی نیست. پس چون كار كار خداست نمی ‏شود با آن درافتاد. من می ‏ترسم نتوانیم شكر این نعمت را به ‏جا آوریم. اگر شكر كنیم خدا بیشتر می‏ دهد، امّا اگر كفران نعمت كردیم از دستمان می‏گیرد. "الشكر قید للموجود و صید للمفقود"؛ شكر باعث می‏ شود آنچه هست بماند و آنچه نیست بیاید.
 
 
اگر خاطره ‏ای در تكاب از دستگاه حكومت پهلوی دارید بفرمایید.
 
خاطره زیاد دارم، یكی را می‏ گویم. در زمان شاه در هر سال مبلغی پول به امام جماعت معتبر شهر می‏ دادند و نامش هم عطای ملوكانه! بود. البته اكثر علما قبول نمی‏ كردند. من از نظر مادّی در مضیقه شدید بودم. سال اوّل از طرف بخشداری آوردند نگرفتم، سال دوم هم آوردند نگرفتم، سال سوّم بخشدار جدیدی آمده بود. به منزل ما آمد، یكی از بازاریان هم در اتاق بود، ایشان دست مرا بوسید و گفت: "من از مراغه آمده ‏ام (تكاب در آن زمان تابع مراغه بود) شنیدم در سال های گذشته هم عطای ملوكانه را نگرفته ‏اید. می ‏خواهم به شما خدمتی بكنم، مبلغ هر سه سال را یكجا آورده ‏ام شما بپذیرید و این دفتر را امضا كنید." با تغیّر به او گفتم: "من تا دم مرگ از این پولها نمی ‏خورم." او گفت: "مگر حرام است؟" گفتم: "بله، برای من حرام است." گفت: "این عطای ملوكانه است، مگر شاه كافر است كه پولش حرام باشد؟" گفتم: "من نمی ‏گویم شاه كافر است یا كافر نیست، مرا آقای بروجردی(ره) فرستاده است و من نماینده و تابع او هستم. او مرا برای كار دیگری فرستاده نه برای جمع ‏آوری چنین پول هایی." پس از آنكه بخشدار با ناراحتی رفت، دوست بازاری رو به من كرد و گفت: "فلانی اگر این پول را می‏گرفتی و به طلاب و به دیگران می دادی چه اشكالی داشت؟" به او گفتم: "اشكالش این است كه به یك موش گفتند: اگر از این سوراخ بیرون بیایی و به آن سوراخ بروی صد تومان به تو پول می‏ دهیم با خود گفت راه به این نزدیكی، پول به این زیادی؟ با اینكه هر روز چندین ‏بار من از این سوراخ به آن سوراخ می رفتم هیچ‏كس چیزی نمی‏ داد، امروز حتما حكمتی در كار است و گربه‏ ای در كمین است. ای برادر با گرفتن این پول كار تمام نمی‏ شود فردا باید در روی منبر به شاه دعا كنم و اگر دعا كردم اعوان ظلمه می‏ شوم، دعا برای ظالم عرش خدا را می ‏لرزاند و همه زحماتم به باد فنا می‏رود اینها برای رضای خدا به كسی پول نمی ‏دهند. 
 
در مورد مرحوم آیت‏ اللّه‏ العظمی بروجردی(ره) اگر خاطره ‏ای دارید بفرمایید.
 
آقای بروجردی(ره) گذشته از مقامات علمی در معنویات هم به مقامات بلندی رسیده بود. دارای هیبت و قدرت روحی عجیبی بود، من با اینكه ابتدا برای چند ماه به تكاب به طور موقت آمده بودم، پس از هشت ماه كه به قم مراجعت كردم با توجه به نفوذ خوانین و مشكلات شخصی كه حتی گاهی آب برای خوردن و برای وضوگرفتن پیدا نمی ‏شد تصمیم جدی داشتم كه به تكاب برنگردم به حضرت آیت ‏اللّه‏ بروجردی(ره) عرض كردم نفوذ خوانین در آنجا به نحوی است كه من هیچ زمینه‏ ای برای خدمت به اسلام ندارم و قدرتی در دست من نیست، من با یك پیرزن هیچ تفاوتی ندارم، جز اینكه من در نماز جماعت جلو می ‏ایستم و او عقب. ایشان نگاهی به من كرد كه هنوز پس از گذشت چهل سال هیبت آن نگاه را فراموش نكرده‏ ام و فرمود:
 
"مگر ما مرده ‏ایم. شما به آنجا برگرد، شنیده ‏ام آنجا مذاهب مختلفه است وجود شما آنجا لازم است."
 
 
در پایان اگر توصیه و نصیحتی دارید بفرمایید؟
 
سفارش من به توحید است، من تمام بدبختی‏ ها را از شرك خفی می‏ دانم، بسیاری از مردم گرفتار چنین شركی هستند، سال اوّل كه من به تكاب آمدم یك ماه رمضان درباره توحید صحبت كردم. یكی از اطرافیان خان منطقه گفته بود: "این شیخ تازه ‏وارد بیچاره هیچ بلد نیست، فقط یك كلمه یاد گرفته آن هم توحید است در حالی كه معنی توحید را همه می‏ دانند." ولی او غافل از این بود كه تمام گرفتاری ها، دزدی ها، خیانت ها، ظلم ها و فسادها بر اثر این است كه توحید در دل ها جای نگرفته است. تمام همّت من در این مدت مدید در این شهر این بود كه توحید را به مردم بفهمانم و الحمدللّه‏ در بین ضعفا و كارگران و كشاورزان اثر خوبی داشته است. من هم از روز اوّل امیدم به همین قشر بود و از هدایت پول‏پرست ها و گردن‏كلفت ها ناامید بودم.
 
اولماز اولا گول تكان تكان گول گر ایسترن آغلا ایسترن گول 
 
(این شعر از حكیم هیدجی است یعنی هرگز گل خار نمی‏شود و خار گل نمی‏گردد. می‏خواهی بخند یا می‏خواهی گریه كن.)
 
الحمدللّه‏ همین قشر ضعیف برادران دینی من شدند. آری اگر هركس خدای خودش را پیدا كند و نور توحید در قلبش بیفتد همه نگرانی هایش برطرف می‏ شود. من وثق باللّه‏ كفاه الامور، و اگر كسی توحید را نفهمید هم در دنیا سرگردان است و هم در آخرت در آتش. آتش آخرت هم همین نیت‏ های فاسد و ظلم و خیانت است.
 
زاهد منی آلاّتما جهنّمده اوت اولماز اولاّر كی یا نولاّر اوتی بوردان آپارولاّر 
 
(یعنی ای زاهد مرا مفریب، جهنم آتشی ندارد، آنانكه در آنجا می ‏سوزند، آتش را از همین ‏جا می ‏برند.)
 
 
منبع: سفیر گمنام
8 خرداد 1393
تعداد بازدید:  1903 مرتبه

نظرات کاربران

این مطلب فاقد نظر می باشد.

  • آخرين عناوين

  • پربازديدها

  • آرشيو

بازدید امروز:6552

بازدید دیروز: 7607

بازدید کل: 6022843

حقوق این وبسایت محفوظ بوده و متعلق به مجمع طلاب و فضلای شهرستان تکاب می باشد.