زندگی خودنوشت؛ دکتر حسن انوری (1)

بخش اول: از «روستا» تا «شهر»
اسم پدربزرگ من گل‌محمد بود، ساکن روستای دورباش در چهارکیلومتری تکاب (تکان‌تپه سابق). گل‌محمد کشاورزی می‌کرد،‌ باغ داشت و علاوه بر آن سراجی هم می‌کرد. زین اسب می‌ساخت و اسب نعل می‌کرد. گل‌محمد در روزگار کودکی پدرم، علی‌اصغر، درگذشته بود. نیای مادریم، ملانقی، در کسوت روحانیان بود. در زمان رضاشاه با مسئله کشف حجاب مخالفت کرده و مورد غضب واقع شده بود. مادرم، طاهره، تحت سرپرستی او خواندن و نوشتن و مقدماتی از معلومات را یاد گرفته بود. از این رو جزء معدود زنان باسواد تکاب به شمار می‌رفت.
 
پدرم در ۱۲۷۸ هجری شمسی در دورباش زاده شده بود. تحت سرپرستی برادر بزرگش به مکتب‌خانه رفته، خواندن و نوشتن آموخته بود. در اواخر دوره قاجاریه از دورباش به تکاب آمده، دکانی دایر کرده بود. جوان بااستعدادی بوده که توانسته بود در اندک‌مدتی به کسب خود رونق بخشیده با بزرگان منطقه ارتباط پیدا کرده باشد. در سفرهایی که به شهرها کرده بود، زود آداب شهرنشینی و تجدد را فرا گرفته بود. بسیار تمیز و منظم و خوش‌لباس بود. کفشش همیشه واکس‌زده بود. در زمستان‌ها که کوچه‌ها پر گل و لای می‌شد، روش کفش گالش می‌پوشید.
 
  عبدالله در شور ایمان و روشنای عقل همراه من بود. اما روشنای عقل من براثر مطالعه روزبه‌روز فزونی می‌گرفت و نتیجه آن شد که راهی پیدا کنم که به متون اصلی مذهبی راهی یابم. از این‌رو به فکر افتادم عربی بخوانم و چه کسی بهتر از حسن نوعی می‌توانست. به من عربی یاد بدهد. حسن نوعی، معلم کلاس پنجم ابتدایی در دبستان محمدیه بود. تنها دبستان تکاب که من گواهی‌نامه ششم ابتدایی را از آن گرفته بودم. مردی بود بسیار مهذّّب در ظاهر و باطن پاک. ایمان مجسم بود. […]
 
در دکان پدر از فاستونی اعلای انگلیسی تا یراق اسب و برنج و کشمش به فروش می‌رسید. مشتریان او علاوه بر خریداران متفرقه، چند تن از خان‌های اطراف بودند. در واقع دکان پدر بیشتر مایحتاج آنان را فراهم می‌آورد. پدر اسم دکانش را تجارت‌خانه گذاشته بود. سربرگی چاپ کرده بود در بالای آن با خط نسخ سایه‌دار عبارت تجارت‌خانه علی‌اصغر انوری به چشم می‌خورد. او کالای دکانش را از شهرهای زنجان، همدان، تبریز و تهران وارد می‌کرد. در هر کدام از این شهرها طرف تجاری داشت از جمله کالای منطقه را برای آنان می‌فرستاد و کالای شهری از آنان دریافت می‌کرد. صادرات عمده او روغن حیوانی و پشم بود. قند، چای، برنج و اجناس دیگر، از وارداتش بود. سالی یک بار نیز برای خرید کلی به ویژه منسوجات به تهران سفر می‌کرد یا به یکی از این شهرها. علاوه بر تجارت، دکان پدر مرکز ارتباطات خان‌ها با خارج از منطقه هم بود. روزنامه‌ها و مجلات به آدرس دکان ما می‌رسید و به روستاها فرستاده می‌شد. همچنین تلگرافات خان‌ها از طریق دکان ما رد و بدل می‌شد.
 
وقتی که او از دورباش به تکاب آمده بود، هنوز نام خانوادگی معمول نبود. در اوایل قرن چهارده شمسی، دولت نام خانوادگی را اجباری کرد. آن موقع نام خانوادگی را در بیجار گروس می‌دادند. پدرم برای گرفتن نام خانوادگی به بیجار رفته بود. خواسته بود نام فردوسی یا سعدی را به او بدهند امتناع کرده بودند و او نام انوری (شاعر قرن ششم) را انتخاب کرده بود. تکاب نه تنها در این اوقات تا سال‌های بعد که من دوران کودکی را سپری می‌کردم، شهری دورافتاده، محصور در میان ارتفاعات صعب‌العبور، بدون راه شوسه بود. راه ماشین‌رو نداشت. ارتباطات اقتصادی و صادرات و واردات از طریق کاروان‌های قاطرچی انجام می‌گرفت. قاطرچی‌ها کالاهایی چون قند، چای، پارچه، نفت، کفش و نظایر آن‌ها را از همدان یا از زنجان می‌آوردند و در مقابل روغن حیوانی، پشم و بعضی امتعه دیگر محلی را به آن دو شهر یا به تبریز می‌بردند. وقتی زندگی آن روزگار را با این اوقات که این خاطرات را می‌نویسم (۱۳۸۱) مقایسه می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که ما در قرون وسطی زندگی می‌کردیم بدون این که قرون وسطایی باشیم. از مظاهر جدید تمدن جز نفت برای روشنایی و وجود تلگراف‌خانه و تلفن‌خانه و طرز لباس پوشیدن مردم که رضاشاه به اجبار آن را تغییر داده بود و مردان‌ کت و شلوار می‌پوشیدند و نیز وجود یک مدرسه ابتدایی به سبک جدید و رسیدن روزنامه از طریق پست، بقیه امور زندگی همان بود که در قرون گذشته جاری بود.
 
خانه ما دو حیاط اندرونی و بیرونی داشت. ضلع شمالی اندرون پنج اطاق در کنار هم ساخته شده بود. از اطاق اول به عنوان انبار آذوقه استفاده می‌شد. اطاق دومی مخصوص مهمانان خودی بود. اطاق سوم اطاق نشیمن و خواب بود. در اطاق چهارم مادربزرگم می‌خوابید. اطاق پنجم محل استراحت خدمتکاران بود. در جلو این اطاق‌ها حیاط بزرگی بود با دو باغچه و تعدادی درخت سیب و زردآلو گل سرخ و هلو. در جنوب حیاط آشپزخانه بزرگی بود که به آن کارخانه می‌گفتیم.
 
در گوشه‌ای از آشپزخانه تنور بود و در طرف دیگر کندوی آرد بود. آرد مصرف یک ساله را در آن می‌ریختند و هر روز از دریچه پایینی آن به مقدار مصرف روزانه بیرون می‌آوردند. هر روز نان می‌پختند. در کنار و پشت آشپزخانه انباری بود که به بخش بیرونی خانه راه می‌گشود و انبار علوفه و هیزم بود. دالانی اندرونی و بیرونی را از هم جدا می‌کرد. در ضلع شرقی بیرونی سه اطاق بود که مخصوص مهمانان غیرخودی بود که شب‌ها در خانه ما می‌ماندند. در طرف غربی حیاط طویله بزرگی بود که علاوه بر اسب و گاو، مرکب‌های مهمانان از اسب و الاغ و قاطر در آن جای می‌گرفتند.
 
نظام اجتماعی در منطقه بر مبنای اصل ارباب و رعیتی یعنی فئودالیسم ایرانی بود. تمام منطقه تکاب و شاهین‌دژ که اینک (۱۳۸۳) هر کدام یک شهرستان را تشکیل می‌دهند، پیش از تقسیم اراضی محمدرضا شاه در دست یک خانواده بود. تکاب و بیشتر دهات اطراف در دست مالک بزرگ منطقه سردار افشار (حسین‌علی خان)، شاهین‌دژ و روستاهای اطراف اغلب در دست برادر دیگر سردار به نام یمین لشگر (علی نقش افشار)‌ بود. دیگر برادران رشیدالدوله (حسن خان)، افتخارالملک (یحیی خان) و فتح‌الملک (فتح‌الله افشار) هر کدام یک یا چند ده داشتند. پسر عموهای اینان نیز امیرمکرم، ابراهیم‌خان، مهدی‌خان، موسی خان معروف به سالاراکرم، ابوالحسن‌خان و عیسی‌خان نیز یکی دو ده داشتند یا جزء خرده مالکین بودند. موقوفات سلیمان‌خان افشار نیز البته بود که به اولاد سیدکاظم رشتی شاگرد و جانشین شیخ‌احمد احسائی معروف وقف شده بود.
 
اکثریت مردم بی‌سواد بودند. جهل و خرافات به شدت رایج بود. تنها مدرسه تکاب در همین سال‌ها دبستان ملی (خصوصی) محمدیه بود که از طریق شهریة دانش‌آموزان اداره می‌شد. امتیاز مدرسه با ابوالحسن هاشمی بود. هاشمی را سردار افشار همراه با حسن نوعی از تبریز فراخوانده بود که در تکاب مدرسه دایر کنند. هاشمی مردی فرهیخته و روشن‌فکر بود. کورسویی بود که در آن تاریکی جهل و خرافات سوسو می‌زد. کمی عربی، کمی فرانسه می‌دانست. کتاب‌های ترکی عثمانی را به خط قدیم (عربی) می‌خواند. کتاب‌هایی داشت چاپ عثمانی. مخصوصاً ترجمه‌ای به ترکی که منتخباتی از ولتر و ژان ژاک روسو در آن بود که گاهی از آن برای ما می‌خواند. من با پسر دوم او حسین هاشمی (دکتر حسین هاشمی استاد ریاضیات بعدها) هم‌کلاسی و دوست بودم. این بود که به خانة ابوالحسن هاشمی راهی داشتم. به علاوه چون همیشه شاگرد اول بودم، مورد محبتش بودم. نوعی در سال ۱۳۳۸ در تکاب و هاشمی در سال ۱۳۶۱ در زنجان درگذشتند. در سال‌های بعد در آغاز دهة سی، دبستان دخترانه به نام دبستان زند و دبیرستان با کلاس هفتم دایر گردید.
 
پدرم در سال ۱۳۱۰ با طاهره حسن‌زاده ازدواج کرده بود. من اولین فرزندشان بودم که در ۱۰ر۱۲ر۱۳۱۲ متولد شده بودم. جریان زندگی به خوبی و خوشی ادامه داشت و دو خواهر برای من به دنیا آمده بود که در شهریور ۱۳۲۰ اوضاع کشور آشفته شد و ورق برگشت.
 
در اوایل مهر ۱۳۲۰ روزی من و مادرم با خواهرها دم در خانه ایستاده بودیم. بچه‌ها از مدرسه برمی‌گشتند. کریم ذبیحی پسر همسایة چند خانه آن طرف که از جلو خانه رد می‌شد، مادر به او گفت: کریم فردا صبح که به مدرسه می‌روی بیا حسن را هم با خودت ببر. فردا صبح مادرم مرا آماده کرد. مداد و دفتری به من داد. همین که کریم در را زد من بیرون پریدم و به همراه او به مدرسه رفتم و در کلاس اول نشستم. نه ثبت‌نامی در جریان بود نه آمدن پدر یا مادر به مدرسه. من شاگرد کلاس اول دبستان ملی محمدیه شده بودم. تنها مدرسه شش کلاسة‌ تکاب. مدرسه را سردار افشار فئودال بزرگ منطقه در ۱۲۹۷ ساخته بود و دو آموزگار از تبریز استخدام کرده بود. چنان که گفتم: ابوالحسن هاشمی و حسن نوعی. دربارة اینها دیرتر هم سخن خواهم گفت. بقیة آموزگاران از افراد محلی بودند یا بعدتر از فارغ‌التحصیلان همان مدرسه. اوضاع کشور رو به وخامت می‌رفت و منطقه آشفته‌تر می‌شد. قوای متفقین از شمال و جنوب وارد کشور شده بودند. رضاشاه را انگلیسی‌ها برده بودند. نیروهای محلی که بیست سال بود از ترس حکومت مرکزی دم در کشیده بودند، سربلند کرده بود. محمدرشید که در تکاب به «حمه‌رشیدخان» معروف بود، از سوی کردستان قصد حمله به تکاب را داشت، فئودال‌ها نیرو جمع کرده و به مقابلة او پرداخته بودند. تکاب در معرض حمله و غارت بود. خیلی‌ها بیرون رفته بودند. پدرم ما را ابتدا به روستای اسدکندی برد. مدتی آنجا مهمان مالک ده به نام فتحعلی‌بیک یادگاری بودیم. بعد در اوایل زمستان راهی همدان شدیم. خاطرة این سفر هرگز از ذهنم بیرون نمی‌رود. سفر با اسب و قاطر انجام گرفت. هر روز حدود ۳۰ تا ۴۰ کیلومتر راه می‌رفتیم و در دهی اتراق می‌کردیم. نه روز طول کشید تا به بهار همدان رسیدیم. پدرم اسب‌ها و قاطرها و همراهان را برگرداند و ما از بهار تا همدان را با درشکه رفتیم. همدان سال ۲۰ و ۲۱ با میدانی که به نظرم بسیار باشکوه می‌آمد و بازار سرپوشیده و تیم‌ها و حجره‌ها در نظرم (که جز قصبه تکاب جایی را ندیده بودم) جلوه‌ای داشتند. مادرم به مداوای اگزمای دست‌هایش پرداخت و پدرم اغلب به حجرة عنایت‌الله معدنچی می‌رفت که طرف تجاری او در همدان بود. علاوه بر خانوادة ما، گروهی دیگر نیز از تکاب به همدان کوچیده بودند. از جمله آنها سردار افشار فئودال بزرگ بود. پدرم گاهی به خانه آنها می‌رفت، آنها در منزل مجللی سکونت کرده بودند. اما ما در خانة کوچکی در کوچة کبابیان. خانه‌ای با حیاط کوچک که در وسط حیاط حوض کوچکی بود در کنار آن چاهی و برروی چاه تلمبه‌ای. دو اطاق نمور و غیرقابل سکونت در پایین و دو اطاق کوچک در بالا (طبقه دوم) که ما از این دو اطاق استفاده می‌کردیم. دست‌های مادرم زخم بود و نمی‌توانست کار بکند. عمه (خواهر بزرگ پدرم) همراه ما بود و کارهای خانه را او انجام می‌داد. قرار بود اقامت ما در همدان موقتی باشد به همین دلیل مرا به مدرسه نفرستادند.
 
در اواخر فروردین بود یا اوایل اردیبهشت که پدرم و بعضی دیگر از مهاجران قصد بازگشت کردند. زمستان سپری شده و راه‌ها از برف پاک شده بود. اتوبوسی گرفتند و دسته‌جمعی تا بیجار گروس با اتوبوس آمدیم، اما تکاب راه ماشین‌رو نداشت، ناچار با اسب و قاطر، منزل به منزل، به تکاب رسیدیم. تکاب دهی بزرگ یا شهری کوچک، با دو خیابان که یکدیگر را به صورت عمودی قطع می‌کردند، با چهارراهی که از تقاطع حاصل شده بود و محل تجمع فروشندگان دوره‌گرد بود، با جمعیت اندکی بیشتر از چهار هزار. دوباره باید به مدرسه بروم. اما به آخر سال تحصیلی چیزی نمانده و چیزی از کتاب فارسی اول دبستان نخوانده‌ام. سال تحصیلی بیشتر در سفر و هجرت گذشته. اینک مهرماه ۱۳۲۱ و دوباره کلاس اول، از آنجا که مایة‌ پیشین از کلاس اول داشتم از دانش‌آموزان دیگر جلو افتادم. آموزگار کلاس اول سیدعلی علوی بود. مردی با قدی بلند و با تحصیلات مکتبی اما دارای تجربه در آموزش الفبا و کلاس اول. آخر هر هفته نمره‌های بچه‌ها را جمع می‌زد و معدل می‌گرفت و برای هفته بعد به ترتیب معدل می‌نوشت از شاگرد اول تا آخر، نام من در بالای اسامی قرار می‌گرفت. شاگرد اول در تمام هفته‌های سال تحصیلی. پدرم به درس و مشق من توجهی نداشت در تمام پنج سالی که به مدرسه می‌رفتم یک بار به مدرسه نیامد. شاید برای آن بود که به این کار نیازی نمی‌دید. زیرا مدیر و معلمان مدرسه را هر روز در کوچه و بازار می‌دید. علاوه بر این با مدیر مدرسه دوست بود. لااقل هفته‌ای یک بار ابوالحسن هاشمی به دکان پدرم می‌آمد با هم می‌نشستند و اختلاط می‌کردند. لابد پدرم از او می‌شنید که حسن همیشه شاگرد اول است، مادرم به عکس پدرم توجه زیادی به درس و مشق من داشت. حتی قبل از رفتن به مدرسه الفبا را به من آموخته بود. اولین غزل حافظ را او به من در ده سالگی تلقین کرد و خواست که حفظ بکنم. 
 
مادرم دختر آخوند ملانقی توتونچیان بود. ملانقی از آخوند‌های خوش فکر بود، با رضاشاه مخالف بود، به همین دلیل مورد ایذا و آزار قرار گرفته بود. ملانقی با سواد شدن دختران را جایز یا لازم می‌دانست. خودش به دخترش (که مادر من باشد) سواد آموخته بود. مادرم علاوه بر سواد فارسی، سواد ترکی هم داشت، کتاب‌های ترکی را می‌خواند. ملانقی اصلا از ده دره‌وی (dara-vey) بود و در زنجان طلبگی کرده بود. او در حدود سال‌های ۱۳۱۵ تا ۱۳۱۷ درگذشت. تاریخ دقیق فوتش در خاطرم نیست. مادرم در ایام سوگواری ماه محرم گاهی به مسجد نمی‌رفت، در خانه می‌ماند، کتاب سحاب الدموع را که به ترکی است، می‌خواند. منظره‌ای جلو چشم حافظه‌ام هست که هرگز فراموش نمی‌کنم: مادرم با صدای حزن انگیز داستان بریده شدن دستان ابوالفضل (ع) را می‌خواند در حالی که اشک از چشمانش جاری است. من کودک پنج ساله در برابر او نشسته‌ام، با حیرت او را تماشا می‌کنم. خواهرانم در کنار کرسی خوابیده‌اند. شاگرد اولی تا آخر سال پنجم ادامه داشت. کارنامه‌های این سال‌ها را نگه داشته‌ام. بعد از نیم قرن به آنها نگاه می‌کنم: شاگرد اول در ثلث اول، شاگرد اول در ثلث دوم، شاگرد اول در ثلث سوم. 
 
یکی از عوامل بیماری و سرایت در تکاب، حمام‌ها بود. حمام‌ها در آن وقت دارای خزینه بود. استحمام‌کنندگان داخل آن می‌شدند خود را شستشو می‌دادند یا غسل می‌کردند. در تکاب سه حمام وجود داشت: حمام عمومی مسلمان‌ها، حمام اربابی، حمام یهودی‌ها، یهودی‌های تکاب حدود یک سوم جمعیت بودند. اغلب آنها در خیابان دکان داشتند. متمول‌ترین آنها، شخصی بود به نام حاجی ابراهیم کلیمی. کلیمی‌های متمول به زیارت بیت‌المقدس می‌رفتند و با عنوان حاجی برمی‌گشتند. یهودی‌های مدرسه، حمام و عبادت‌گاه برای خود داشتند. مدرسه آنها پنج کلاسه بود به نام گنج دانش. یکی از معلمان این مدرسه، مردی بود از ده اغول بیگ. صبح‌ها که به دکان پدرم می‌رفتم او را می‌دیدم که با کت و شلوار و کراوات سوار بر الاغ از خیابان عبور می‌کند. 
 
بعدها او را بیشتر شناخته و با من همکار و دوست شد. نامش میرزا رحیم رسولی بود. حاجی ابراهیم کلیمی وقتی توراتی به من هدیه داد. تورات به زبان فارسی و چاپ لندن است. هنوز این کتاب را دارم. وقتی هم پدرم بره‌ای از آنِ مرا به حاجی ابراهیم بخشید و من بسیار ناراحت شدم. یکی از دوستان پدرم بره‌ای برای من فرستاده بود. بره با من مانوس شده بود همچون گوسفند بوستان سعدی، هر جا می‌رفتم به دنبالم می‌آمد. از دست من علف و پوست هندوانه می‌خورد و در کنار من می‌خوابید. پدرم روزی شخصی را فرستاده بود خانه، بره را ببرد. من نمی‌خواستم بره‌ام را از دست بدهم. در اطراف حیاط خانه می‌دویدم و بره پشت سر من می‌دوید و نمی‌توانستند بره را بگیرند. آخر سر من و بره هر دو خسته شدیم و بره به مذبح رفت و مرا به فراق خود گرفتار ساخت. یهودی‌های تکاب، وقتی دولت اسرائیل تشکیل شد، از آنجا رفتند. فقرا به اسرائیل رفتند و ثروتمندها در همدان و تهران ماندگار شدند.
 
زمستان سال ۲۳ حصبه گرفتم. روزها در بستر بیماری با تب شدید دست و پنجه نرم می‌کردم. در تکاب پزشک نبود. مرا با داروهای سنتی معالجه می‌کردند. از جمله توصیه کرده بودند شیر الاغ بخورم. پسرعمه‌ام از ده برایم شیرالاغ آورد. اما افاقه‌ای نکرد، تب روز به روز بیشتر می‌شد. اغلب هذیان می‌گفتم. یکی از دوستان پدرم تازه فوت کرده بود. درحال تب، توهم داشتم که او نمرده بلکه در بدن من حلول کرده است. فریاد می‌زدم جانعلی را از تن من خارج کنید. بعد از بهبودی بسیار در این باره فکر کردم: انسان می‌تواند هم خودش باشد و هم نباشد. مگر نه این که یک تب می‌تواند کسی دیگر را در بدن آدم حلول دهد.
 
ادامه دارد...
 
منبع: روزنامه اطلاعات
28 خرداد 1393
تعداد بازدید:  4481 مرتبه

نظرات کاربران

هوشنگ امیری در ساعت 11:51:5  تاریخ   23 دی 1394  گفته:     

باسللام وعرض ارادت خدمت استادبزگورجناب آقای دکترحسن انوروآرزوی صحت وسلامتی وطول عمرباعزت برای این گنجینه علمی بایدبه استحضار خوانندگان عزیزبرسانم این

استاد بزرگ نه تنها مایه افتخار تکاب میباشد

باتوجه به اینکه بنده ایشان را از نزدیک در

هشتصدمین کنگره لسان الغیب حافظ بزرگ

درشیراز(زمانی که بنده درشیرازدانشجوبود)ملاقات

کردم وجایگاه ایشان رادیدم براین باورم ایشان

از نخبهگان علمی جهان میباشد0

زنده وپاینده جناب آقای دکتر حسن انوری

باتقدیم واحترام هوشنگ امیری از تکاب

 

0
0

ایرج جدیدی در ساعت 1:24:30  تاریخ   23 دی 1394  گفته:     

باسلام، آقای دکتر چقدر در بیان خاطرات زندگیشان زبان فارسی را شیرین و رسا ادا کرده اند.واقعا افتخار بزرگی برای اعتلای زبان فارسی و ادبیات کشورمان هستند.حقیر به عنوان یک شهروند تکابی به اراده ، پشتکار و ذهن و قلم توانمند ایشان افتخار میکنم.

 

0
0

شبنم علیزاده افشار در ساعت 8:54:26  تاریخ   22 دی 1394  گفته:     

با سلام و عرض ادب

برای استاد گرانقدر جناب آقای دکتر افتخار وطن و زادگاهم ، سلامتی و توفیق روز افزون آرزومندم .امیدوارم ادامشو هم بخونم .

 

0
0

مهدی اخوان دورباش در ساعت 18:38:18  تاریخ   26 بهمن 1393  گفته:     

از باریتعالی برای دکتر انوری که اهتمام به اعتلای فرهنگ میهن اسلامیمان دارندوجزءافراد برجسته درحوزه ادبیات فارسی می باشند توفیقات روزافزون و بهره وری آرزومندم .

 

0
3

ادب دوست در ساعت 13:29:13  تاریخ   11 آذر 1393  گفته:     

عميقا به آقايان انوري و گيوي كه در بالا بردن سطح و زنده نگه داشتن زبان شيرين فارسي كوشش هاي ارزنده و ستودني فراواني كرده اند ، افتخار مي كنم . خدا آقاي دكتر گيوي را بيامرزد و آقاي دكتر حسن انوري را حفظ بفرمايد . آمين

 

3
7

تکابی در ساعت 18:40:31  تاریخ   9 آذر 1393  گفته:     

جالب بود ادامشو کی میذارید

 

1
6
  • آخرين عناوين

  • پربازديدها

  • آرشيو

بازدید امروز:176

بازدید دیروز: 252

بازدید کل: 7791175

حقوق این وبسایت محفوظ بوده و متعلق به مجمع طلاب و فضلای شهرستان تکاب می باشد.