زندگی خودنوشت ؛ دکتر حسن انوری /۲

مذهب ،‌ سیاست،‌ زندگی
در تابستان ۱۳۲۴ پدرم مرا به گنبد فرستاد نزد خانواده‌ مهدی افشار. ده روز پیش آنها ماندم. گنبد دهی با صفا و مشجر بود. خانه مهدی خان، در جنوب ده و مشرف به باغی پردرخت بود. اطاق‌های متعدد و سالنی بزرگ داشت به آن قلعه اربابی به زبان محلی قالا می‌گفتند. در کنار خانه حمام بود. مثل حمام‌های تکاب دارای خزینه و بسیار تمیز بود. در حمام‌های تکاب هرگز آب زلال ندیده بودم. کف خزینه را هیچ وقت نمی‌شد دید اما در حمام مهدی‌خان، آب چنان زلال بود که کف خزینه دیده می‌شد. به علاوه کسی داخل آن نمی‌شد. آب را با طاس برمی‌داشتند و بر سر و روی می‌ریختند. حمام مهدی خان میان آشنایان شهرتی پیدا کرده بود.
 
  عبدالله در شور ایمان و روشنای عقل همراه من بود. اما روشنای عقل من براثر مطالعه روزبه‌روز فزونی می‌گرفت و نتیجه آن شد که راهی پیدا کنم که به متون اصلی مذهبی راهی یابم. از این‌رو به فکر افتادم عربی بخوانم و چه کسی بهتر از حسن نوعی می‌توانست. به من عربی یاد بدهد. حسن نوعی، معلم کلاس پنجم ابتدایی در دبستان محمدیه بود. تنها دبستان تکاب که من گواهی‌نامه ششم ابتدایی را از آن گرفته بودم. مردی بود بسیار مهذّّب در ظاهر و باطن پاک. ایمان مجسم بود. […]
 
 
مهدی خان یکی از معلمان مدرسه محمدیه تکاب رابه گنبد آورده بود تا برای تقویت درس بچه‌ها با آنها کار بکند. نام او علی اصغر مدحی بود. در آن ده روزی که من در گنبد بودم با او مانوس شدم. در اوقاتی که درس نداشت با او در محوطه خانه و در میان درختان گردش می‌کردم. مدحی بعدها از تکاب رفت و وارد ارتش شد و من او را هرگز ندیدم. زن مهدی خان، دختر مجد ضیایی بود و فرانسوی و روسی می‌دانست. مجد ضیایی از معاریف زنجان و چند دوره وکیل زنجان در مجلس شورای ملی بود. زن مهدی خان چند کلمه روسی به من آموخت و من آنها را با خط فارسی نوشتم.
 
 
وقتی از گنبد برگشتم دیدم مادر وضع حمل کرده و دختری آورده است. چند روز بعد اسم او را اعظم گذاشتند. موقعی که (ده روز پیش) مرا به گنبد می‌بردند مادرم آهسته تو گوشم گفت نرو، اما چون تصمیم از پیش گرفته شده بود، مرا بردند و وقتی برگشتم و خواهر کوچولو را دیدم فهمیدم چرا مادر گفته بوده است نرو.
 
 
مهدی خان در زنجان هم خانه داشت و بچه‌هایش در آن شهر به مدرسه می‌رفتند. شهریور آنها به زنجان رفتند، اندکی بعد واقعه آذربایجان پیش آمد و زنجان در حیطه حکومت آذربایجان قرار گرفت. غلام یحیی در آنجا به حکومت رسید. می‌گفتند مهدی خان و زنش با غلام یحیی دوستی داشته‌اند. تکاب اگر چه جزء آذربایجان بود، از حکومت آذربایجان بیرون ماند. در این اوقات تکاب تبدیل به پادگان نظامی شد، قوای دولتی به فرماندهی سرهنگ مظفری وارد تکاب شد. کاروانسرای بزرگ تکاب را از دست تجار و کسبه گرفتند و قوای دولتی در آنجا مستقر گشت. مالکان به فرقه دموکرات با بغض و کینه نگاه می‌کردند از آن انتقاد می‌کردند و بد می‌گفتند. پدرم با مالکان طرف معامله و محشور بود و من در گفتگوی آنان اغلب این انتقادات را می‌شنیدم… مالکان ومخالفان فرقة‌ دموکرات امضا جمع‌ می‌کردند که مردم به حکومت مرکزی وفا دارند و نمی‌خواهند به حکومت آذربایجان ملحق شوند. در آن هنگام گمان می‌رفت که عمر فرقة‌ دموکرات دیری خواهد پایید و شاید بعضی از کمونیست‌های دو آتشه خواب الحاق به شوروی را می‌دیدند، غافل از بازی ایام که حکومت [جعفر] پیشه‌وری دولتِ مستعجل است و زودا که فراراً از رود ارس خواهد گذشت.معاملات تجاری تکاب با زنجان و تبریز و همدان و تهران بود.
 
 
در این اوقات ارتباط با زنجان و تبریز قطع شده بود. پدرم در طول تابستان و اوایل زمستان سال ۲۵ اجناس مغازه‌اش را فروخته، تبدیل به نقد کرده بود و می‌خواست برای خرید کلی به تهران برود. روز ۴ آبان روز تولد شاه تعطیل بود. پدرم مهمان داشت، دو تن از خرده مالکان شب منزل ما بودند. صبح صبحانه خوردند و به طرف مغازه راه افتادند، من هم همراه آنان رفتم. مدرسه تعطیل بود. به مغازه رسیدیم. پدرم چشمش به دریچة‌ بالای در مغازه افتاد و رنگش پرید. شیشه شکسته شده بود. در مغازه را باز کرد. چشمش به جای خالی صندوق پول افتاد. صندوق را برده بودند. این روز در تاریخ زندگی پدرم و به طور کلی در زندگی خانواده، روز آغاز فاجعه بود. در جلو پادگان نظامی و در زمانی که حکومت نظامی بود، تمام ثروتش به تاراج رفته بود. غصه خورد، زخم معده گرفت و در بستر بیماری افتاد. بیرق مرد موفق تکاب سرنگون شده بود. بیماری اوج گرفت و ناچار برای مداوا به تهران رفت و تحت عمل جراحی قرار گرفت. پروفسور عدل، پزشک نامدار، عملش کرده بود. هزینة سه ماه اقامت در تهران با همراهی دو تن از خویشان نیز قرض گرفته شده بود. پدرم که به تهران می‌رفت برادر بزرگش از ده به تکاب آمد که مغازه را در غیاب پدرم اداره کند. من را هم که تازه به کلاس ششم رفته بودم، از مدرسه بیرون آوردند و کنار دست عمویم گذاشتند. چنین بود که درآذرماه سال ۲۶ مدرسه رفتن من پایان پذیرفت. پدرم چون از تهران برگشت دل و دماغ کار را از دست داده بود. دوباره از یکی از مالکان پولی قرض گرفت که به اوضاعش سروسامانی بدهد، اما افاقه‌ای نکرد. اوضاع روزبه‌روز بدتر شد. حتی فکر این که من دوباره به مدرسه برگردم و اقلاً شش ابتدایی را تمام کنم در خانواده به ذهن کسی حتی مادرم، که به تحصیل من علاقه‌ای داشت، خطور نکرد. اما گویا مدیر مدرسه،‌ ابوالحسن هاشمی، آن مرد نیک‌دل به فکر من می‌بوده است. در یکی از نخستین روزهای خرداد، خدمتگزار مدرسه به دنبال من آمد و مرا با خود به مدرسة‌ پیش هاشمی برد: دو هفتة‌ دیگر امتحانات شروع می‌شود باید خودت را برای امتحان آماده کنی. گفتم من چیزی نخوانده‌ام!‌
 
 
گفت:‌ دو هفته وقت داری، می‌دانم که در عرض دو هفته خود را می‌رسانی. دو هفته بعد بازرس امتحانات وارد تکاب شد. امتحانات ششم ابتدایی نهایی بود. باید پروندة‌ کامل می‌داشتم اما پروندة‌ من ناقص بود. رونوشت شناسنامه در پرونده‌ام نبود و اصولاٌ شناسنامه نداشتم، شناسنامه همة‌ اعضای خانواده در آن صندوق بود که دزد برده بود. مأمور اداره‌ آمار هم در محل نبود. نزدیک بود از شرکت در امتحان محروم شوم. خوشبختانه یک روز قبل از شروع امتحانات مأمور آمار رسید و من توانستم المثنی تهیه کنم و به مدرسه بدهم. در امتحان شرکت کردم و با معدل بالا قبول شدم.
 
 
بعد از امتحان دوباره به مغازه برگشتم. مغازه فعالیتی نداشت، به زحمت روزی یک یا دو مشتری مراجعه می‌کرد. در حقیقت بیکار بودم، تنها مایة دل‌خوشی من مطالعه بود. چند روزنامه که مالکان آبونه بودند،‌ از تهران به آدرس مغازه ما فرستاده می‌شد، نوکرهایشان می‌آمدند می‌بردند، در این فاصله من فرصت داشتم آنها را بخوانم. علاوه بر این در بازار مردی بود به اسم اسماعیل نیک‌خواه. نیک‌خواه اهل مطالعه بود و از تهران برایش کتاب می‌فرستادند و خودش نیز کتابخانه‌ای داشت. لطف می‌کرد و به من کتاب می‌داد. کتاب‌های زیادی در این دوره خواندم: پاردایان‌ها، ژوزف بالسامو، کنت‌منت کریستو، بوسة‌ عذرا، بینوایان. بوسة‌ عذرا از جمله کتاب‌هایی بود که از نیک‌خواه امانت گرفته و خوانده بودم. به علاوه،‌ پاورقی مجلات و روزنامه‌ها هم بود؛ رمان‌های فرنگی چشم مرا به دنیا باز کرد.
 
 
رمان‌ها را با ولع تمام می‌خواندم و گاهی یک رمان پانصد صفحه‌ای را از صبح تا شب تمام می‌کردم. بینوایان هوگو را در یک ماه رمضان خواندم. صبح گاهی پس از سحری کتاب را ادامه می‌دادم. همه خوابیده بودند. من با ژان والژان بودم. ژان والژان در بستر مرگ بود. همین طور که می‌خواندم اشک می‌ریختم،‌ قطرات اشک روی کتاب می‌چکید و من به خواندن ادامه می‌دادم.
 
 
در نوجوانی بسیار پرهیزکار بودم، شب‌های احیا در ماه رمضان تا صبح همراه مادرم صد رکعت نماز می‌خواندم. تصمیم داشتم از روزی که تکلیف می‌شوم (یعنی وارد پانزده سالگی می‌شوم) از هر نوع گناه صغیره اجتناب کنم، به صورت هیچ زنی نگاه نکنم،‌ وقتی غیبت می‌کنند گوش ندهم،‌ صورتم را نتراشم. این بود که تا مدت‌ها وقتی به سلمانی می‌رفتم می‌خواستم صورتم را با ماشین نمره یک بزنند. به دنبال حقیقت مذهب بودم.
 
در این اوقات در مغازة‌ روبه‌روی مغازة‌ ما تحولی روی داد. دکان‌دار که عامل یک تاجر همدانی بود مریض شد. جوانی جانشین او شد نامش عبدالله کریمی بود. از همان روز نخست که او را دیدم مهرش در دلم نشست. کلاس شش ابتدایی را تمام کرده بود. اهل مطالعه بود، مدتی در تهران مانده بود. خیلی چیزها می‌دانست که من نمی‌دانستم. با هم دوست شدیم. در آن رکود و بیکارگی و سردی زندگی و نداشتن امیدِ روشنی به آینده، بعد از مطالعة‌ کتاب، مصاحبت با او دومین دل‌خوشی من بود. با او دربارة‌ همه چیز حرف می‌زدم: مذهب،‌ سیاست،‌ زندگی.
 
 
خواندن آن همه کتاب و روزنامه و مجله ذهن مرا بیدار کرده بود. شوری در دل داشتم نه تنها برای خودم و مردم وطنم بلکه برای بشریت آرزوها می‌کردم اما در ظاهر جوان بدبختی بودم که در مغازة‌ ورشکست‌شدة پدر روزها را به شب می‌رساند و دستش از همه جا کوتاه است. گاهی فکر خودکشی و گاه فکر فرار به سرم می‌زد اما جرأت هیچ‌کدام را نداشتم. مصاحبت عبدالله کریمی در این اوقات دریچه‌ای بود که به دنیای جدیدی گشوده می‌شد. می‌توانستم رازم را به او بگویم و او از این همه معلومات عمومی من که بر اثر خواندن کتاب و روزنامه حاصل شده بود، تعجب می‌کرد، سرش را تکان می‌داد و افسوس می‌خورد که راهی برای ادامه تحصیلات وجود ندارد. علاقة من روزبه‌روز به او بیشتر می‌شد. او هم به مصاحبت من علاقه نشان می‌داد. جوان مؤمن اما روشنی بود. نماز می‌خواند روزه می‌گرفت اما خرافات را می‌کوبید. خانه نداشت و در همان دکان زندگی می‌کرد. دکان هم محل کارش بود و هم محل زندگی. هم‌چنان که گفتم دکان مال یکی از تجار همدان بود از خویشانش و او فقط عامل بود. ماه رمضان پس از آن که سحری می‌خوردم به سراغ او می‌رفتم. بعضی اوقات که می‌رسیدم می‌دیدم که مشغول نماز و دعا است. با صدای حزینی دعا می‌خواند. پشت در می‌نشستم و خودم را به آهنگ صدای او می‌سپردم تا دعا را تمام می‌کرد و بی‌آن‌که از وجود من در پشت در آگاهی داشته باشد چراغ را خاموش می‌کرد و می‌خوابید.
 
 
ادامه دارد....
 
منبع: روزنامه اطلاعات
31 خرداد 1393
تعداد بازدید:  2007 مرتبه

نظرات کاربران

این مطلب فاقد نظر می باشد.

  • آخرين عناوين

  • پربازديدها

  • آرشيو

بازدید امروز:396

بازدید دیروز: 222

بازدید کل: 8166009

حقوق این وبسایت محفوظ بوده و متعلق به مجمع طلاب و فضلای شهرستان تکاب می باشد.