بابا غصه خور

نداشتن ملاك‏ ها، عشق و خودخواهى، تنهايى، ضعف و پراكندگى، جهل و حيرت، تخيل نيرومند و فكر ضعيف، اينها عواملى هستند كه سستى و زبونى و ترس و كناره‏ گيرى و احتياط و بدبينى را به وجود مى ‏آورند و روحيه ‏ى سست عنصر و ترسو را مى‏ سازند.
عوامل خارجى؛ مثل تحقيرها و تلقين‏ ها و وسوسه‏ ها و داستان‏هاى وحشت‏ انگيز و افسانه ‏هاى ارواح و اجنّه و پريان، فكر را تضعيف مى ‏كند و خيال را تقويت مى ‏نمايد و انسان از خيال ‏هايش كه كاملاً برايش مشخص هستند و واقعى جلوه مى‏ كنند، وحشت مى ‏كند و از مانع‏ هايى كه ممكن است پيش بيايد رنج مى‏ برد و ذليل و زبون و رنجور مى‏ شود.
 
 
 داستان بابا غصه خور معروف است كه از هر چيزى رنج مى ‏برد و با هر چيزى غصه برايش مى ‏رسيد. يك روز عيالش گفت: آخر اين كه نشد كار. پاك از دست مى‏ روى. بيچاره مى ‏شوى. يك روز تو بى ‏غصه و ناراحتى نبوده‏ اى. امروز در خانه بمان كه لااقل چيزى نبينى و چيزى نشنوى و يك روز راحت باشى.
 
 
 قليانش را چاق كرد و سماورش را آتش انداخت و بساطش را كوك كرد كه يك روز بى ‏رنج بگذراند.
 
 
 بابا غصه خور ديگر چيزى نمى ‏ديد كه رنج ببرد و حادثه‏ اى نمى ‏شنيد كه غصه بخورد، همه چيز بر وفق مراد بود كه ناگهان از پشت ديوار از بيرون خانه شنيد كه دو نفر عابر با هم مى ‏گويند: فلانى، ديشب ماده الاغش كره آورده، اما كره‏ اش نه دم دارد و نه گوش.
 
 
 بابا غصه خورد بر سر خود كوبيد كه بيچاره شدم. زنش هر چه فكر كرد ديد طورى نشده است. با تعجب پرسيد: كجايت درد مى ‏كند؟ چه پيش آمده است؟ بابا فرياد زد: جاييم درد نمى ‏كند. مگر نشنيدى كه گفتند كره الاغ فلانى نه دم دارد و نه گوش. زن دادش درآمد كه به دَرك، نه دم داشته باشد و نه سر، به من چه؟ به تو چه؟ تو چرا غصه مى ‏خورى؟ بابا گفت: همين است كه مى ‏گويند زن ناقص العقل است. آخر تو نمى ‏فهمى. اين كره بزرگ مى‏ شود. زنَك گفت: خوب بشود؟ بابا ادامه داد... يك روز بار رويش مى‏ گذارند...
 
 
 زنك گفت: خوب بگذراند... بابا صدايش لرزيد... كه از اين كوچه ‏ى ما عبور مى ‏كند... زنك گفت: خوب بكند، به تو چه؟ بابا ناليد همين. نمى‏ فهمى، همين جا زير بار، از پا در مى ‏آيد و مى ‏افتد...
 
 
 زن هر چه فكر مى ‏كرد چيزى نمى ‏فهميد، پرسيد: خوب به تو چه مربوط؟
 
 
 بابا گفت: اين كه ديگر معلوم است. مثل روز روشن است، مرا صدا مى‏ زنند كه كمكشان كنم. من مى ‏خواهم اين الاغ را بلند كنم. آخر چه كار كنم؟ كجايش را بگيرم؟ نه دم دارد كه تكانش بدهم و نه گوش دارد كه بلندش كنم. آخر من چه خاكى به سرم بريزم؟
 
 
 راستى هنگامى كه فكر ضعيف مى ‏شود و خيال بارور مى ‏گردد، از كاه، كوه مى ‏سازيم و از هيچ وحشت مى ‏كنيم و به خاطر هيچ كنار مى‏ كشيم و خود را مى  ‏خوريم.
 
 
 نداشتن ملاك‏ ها، عشق و خودخواهى، تنهايى، ضعف و پراكندگى، جهل و حيرت، تخيل نيرومند و فكر ضعيف، اينها عواملى هستند كه سستى و زبونى و ترس و كناره‏ گيرى و احتياط و بدبينى را به وجود مى ‏آورند و روحيه ‏ى سست عنصر و ترسو را مى‏ سازند.
 
منبع: آیه های سبز؛ ص 39
27 فروردین 1394
تعداد بازدید:  1493 مرتبه

نظرات کاربران

این مطلب فاقد نظر می باشد.

  • آخرين عناوين

  • پربازديدها

  • آرشيو

بازدید امروز:2502

بازدید دیروز: 3155

بازدید کل: 8157313

حقوق این وبسایت محفوظ بوده و متعلق به مجمع طلاب و فضلای شهرستان تکاب می باشد.