آقا روح الله و لات بی سر و پا

امام خمینی(ره):می دانم اگر این یک قدم را برندارم جواب خدا را نمی توانم بدهم تا هر کجا که می خواهد کشیده شود.

 به یاد امام عزیز (روحی له الفدا)

توی فیضیه حجره گرفت. آسیدبها* دوست صمیمی اش می گفت: لات بی سر و پایی بود که هر روز شراب می خورد و با مستی می آمد فیضیه و چشمش را می بست و دهانش را باز می کرد و هر فحش و ناسزایی که بلد بود نثار طلبه ها می کرد و می رفت شکآیت هم فایده نداشت چون زورگیری می کرد و با آژان ها تقسیم می کرد...

همین که از دالان صدایش می آمد طلبه ها نیم ساعت خودشان را توی حجراتشان حبس می کردند، تا فحشش تمام شود و برود.

آسید روح الله تازه آمده بود فیضیه. وقتی صدای عربده کش لات همیشه مست از دالان مدرسه آمد طلبه ها کتاب هایشان را برداشتند و به طرف حجره هایشان رفتند ولی او ایستاد بداند چه شده و این کیست که فحش می دهد؟!

او که مدت ها بود طلبه ندیده بود تا فحشش دهد، رفت تا دهانش را باز کند اما با کشیده سنگین آسید روح الله دور خودش چرخید و افتاد توی حوض و هوش پریده اش برگشت.

مدتی با تحیر در چشم سید تازه وارد نگاه کرد و دیگر نیامد. آسید بها به روح الله گفته بود اگر می دانستیم با یک کشیده حل می شود همان اول زده بودیم.

***********

 

محمدرضا شاه پهلوی آمده بود قم. دیدار آیت الله العظمی بروجردی(ره) هم آمد. هنگام ورود شاه، اهل مجلس به احترام میهمان از جا بلند شدند فقط یک سید که اخم کرده بود و چهار زانو نشست و از جایش تکان نخورد. گفته بود جلوی طاغوت نباید بلند شد. بعدها که به شاه گفتند آخوندی به نام خمینی ضد رژیم و اعلی حضرت حرف می زند. شاه پرسیده بود خمینی کیست؟ گفتند همان سید که آن روز بلند نشد. معلوم می شود آن بلند نشدن خیلی اعلی حضرت را سوزانده بود!

*************

 

روح الله خمینی

به او گفتند: تا کجا می خواهی مقاومت کنی. حتی اگر کار به دربار هم کشیده شود باز هم ادامه می دهی؟

گفت: تا کجا را نمی دانم. ولی می دانم اگر این یک قدم را برندارم جواب خدا را نمی توانم بدهم تا هر کجا که می خواهد کشیده شود.

 

**************

سال ها گذشت

در هواپیمایی که ممکن بود هیچ وقت به زمین ننشیند، خبرنگاری با شور از او پرسید: حضرت آیت الله! اکنون چه احساسی دارید؟

و او با آرامش، مثل همان اوایل طلبگی گفت: هیچ!

************

قلبش مشکل پیدا کرده بود. استرس برایش خطر داشت. ولی باید می گفتند. وارد اتاق او شدند. می خواست قامت ببندد برای نماز.

چه شده؟

خرمشهر سقوط کرد!

...جنگ است. پس می گیریم. الله اکبر... و نمازش را شروع کرد.

*************

پنج نفر از شاگردان قدیمیش دورش نشسته بودند. یکی از آنها که از همه صریح تر بود پرسید: بعد از شما چه کنیم؟ گفت: کسی هست که عرصه خالی نماند. اصرار کردند بگوید. گفت همین سیدعلی. و سیدعلی التماس کرد که به این جمع حکم کنید این سخن شما را تا سایه شما بر سر ماست جایی نقل نکنند.

*آیت الله العظمی بهاءالدینی که امام او را آسیدبها صدا می زد.

منبع: تبیان

12 بهمن 1391
تعداد بازدید:  2013 مرتبه

نظرات کاربران

این مطلب فاقد نظر می باشد.

  • آخرين عناوين

  • پربازديدها

  • آرشيو

بازدید امروز:235

بازدید دیروز: 1781

بازدید کل: 7862402

حقوق این وبسایت محفوظ بوده و متعلق به مجمع طلاب و فضلای شهرستان تکاب می باشد.