موجبات کاهش تأثیر تعلیمات دین

انسان کامل انسان دوست است، در رنج و غم دیگران شریک است، می ‏خواهد خودش را به هلاکت برساند به خاطر آنکه چرا مردم گمراه و بیچاره و بدبخت ‏اند
حقیقت گاهی تلخ است ولی خیال همیشه شیرین است لهذا آدمی که محکوم و مقهور قوه خیال است خواه ناخواه از مواجه شدن با قیافه حقیقت ممکن است برای او کریه باشد متنفر است. اما قوه عاقله تابع میل و آرزو نیست، قاعده و قانون و حساب دارد، قادر نیست از آن تخلف کند. آیا ممکن است یک مسأله ریاضی، مطابق میل و آرزوی خودمان برایش استدلال عقلی که با موازین منطقی سازگار باشد درست کنیم؟ آیا ممکن است دانشمندان مطابق میل خودشان برای مسائل علمی دلیل پیدا کنند؟ آنها و عقول آنها ناچارند تابع نوامیس کون باشند. این است سّر اینکه آدمی قوه عاقله‏اش ضعیف و محکوم خیال است علاقه دارد هر چیزی را از دور و مبهم ببیند و از نزدیک شدن پرهیز دارد. 
 
در اینجا یک نکته است و آن اینکه ممکن است کسی بگوید که فایده عقل و علم و دینی و هر چیز خوب دیگری این است که به انسان سعادت و آرامش و آسایش بدهد، آنها همه مقدمه آسایش و آرامش می ‏باشند، حالا به حکم اینکه ( خذ الغایات و اترک المبادی) نتیجه که حاصل شد دیگر به مقدمه نیازی نیست، حالا که همان سعادت و آسایش که عقل و فهم می‏ باید به انسان بدهد، همان را جهل و خیال می ‏دهد، پس نتیجه حاصل است و نباید آسایش را به هم زد و به بهانه اینکه این آسایش معلول جهالت و قوه خیال است، مثل اینکه فرضاً کسی سفری به سوی مقصدی دارد و از راه عادی و معمولی نمی ‏رود، از بیراهه می ‏رود و از همان بیراهه هم به همان مقصد می‏ رسد، نباید مزاحم او شد که چرا از بیراهه رفتی مقصود رسیدن به مقصد است، به هر وسیله شد، بلکه اساساً راه همان است که انسان را به مقصد برساند، می‏ خواهد اسمش بیراهه باشد یا راه. 
 
روی همین جهت دیده می‏شود که بسیاری عقیده ‏شان این است که مبارزه با جهالت مردم بالأخص در تشخیصات دینی آنها عمل صحیحی نیست نباید به بهانه اینکه معتقدات آنها و طرز تفکر آنها مطابق با واقع نیست آسایش خیال آنها را بر هم زد، نتیجه یکی است و آن هم حاصل است. لهذا گاهی دیده شده که یک یا چند نفر نسبت به شخص معینی اعتقاد و ارادت زیاد پیدا کرده، عقیده پیدا کرده ‏اند که مثلاً او غیب می‏ داند و از ضمیر دیگران مطلع است، صاحب کرامت ها و معجزه ‏هاست و چنین و چنان است، دیگران که می ‏دانند عقیده این آدم بی‏ پایه و بی ‏اساس است سکوت می‏کنند، فلسفه سکوت خود را این طور بیان می ‏کنند که این بیچاره با این خیال خود خوش و سرگرم است، عالی ‏ترین لذات را دارد، چرا ما بی جهت خواب خوش این را بر هم بزنیم و او را دچار تردید کنیم. علیت شیوع این امر هم این است که یک عده مردم ساده لوح ‏اند و مستعد قبول این امور و یک عده دیگر هم تابع این فلسفه هستند که نباید آسایش خیال مردم را به هم زند، نتیجه این است که زمینه رشد این عقیده‏ ها که غالباً بی ‏اساس است فراهم می ‏شود. 
 
در جواب عرض می‏ کنم که اولاً این مقایسه صحیح نیست که همان نتیجه‏ ای که در عقل و فهم و بصیرت است در بی‏ خبری و جهالت است یعنی آسایش و آرامش، زیرا فرق است بین آسایشی که نتیجه بی خبری و درک نکردن است و بین آن آسایش که نتیجه عقل و درک و بصیرت است، اولی ناشی از لختی و بی‏حسی و به تعبیر دیگر از مرده‏وشی است، بر خلاف دوم که ناشی از حساسیت در زندگی است، حتی درد و رنج ناشی از حساسیت ترجیح دارد بر آسایش ناشی از لختی و بی حسی تا چه رسد به آسایشی که انسان از حساسیت و درّاکیّت خود به دست بیاورد. 
 
در ادبیات ما گاهی می ‏بینیم از درد و غم و سوز و گداز ستایش شده و در مقابل بی دردی و لختی و افسردگی: 
 
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست - دل افسرده غیر از آب و گل نیست 
 
حقیقت همین است که آسایش ناشی از درک نکردن هرگز مطلوب یک انسان که واقعاً انسان باشد نیست، مثلاً بعضی افراد هر چند ذلیل و خوار و زبون باشند احساس رنج نمی‏ کنند، فشار تملق و چاپلوسی را احساس نمی ‏کنند، سنگینی محکوم بودن را احساس نمی‏ کنند. درد دیگران را احساس نمی ‏کنند، شریک غم آنها نیستند، حالا آیا آن کسی که اینها را حس می ‏کند حاضر است یک معامله بکند و آن حساسیت خود را با این آسایش و لختی این طرف معاوضه کند؟ البته نه، آنکه این فشارها را حس نمی‏ کند انسان نیست، به قول سعدی: 
 
تو کز محنت دیگران بی غمی - نشاید که نامت نهند آدمی 
 
انسان کامل انسان دوست است، در رنج و غم دیگران شریک است، می ‏خواهد خودش را به هلاکت برساند به خاطر آنکه چرا مردم گمراه و بیچاره و بدبخت ‏اند (فلعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث اسفاً). **کهف/ 6.*** خطاب به رسول اکرم صلی الله علیه و آله است، می‏ فرماید: شاید تو از غصه اینکه اینها در گمراهی باقی بمانند می‏ خواهی خودت را تلف کنی، در آیه دیگر می‏ فرماید: (لعلک باخع نفسک الا یکونوا مؤمنین). **شعراء / 3. ***شاید خود را هلاک کنی که چرا آنها ایمان نمی‏ آورند. در آیه دیگر می‏ فرماید: (لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رئوف رحیم).**توبه / 128.*** پیمبری از خود شما به سوی شما آمد که بدبیختیها و رنجهایی که شما می‏کشید بر او گران و دشوار است، حرص می‏ورزد به هدایت شما، نسبت به شما رئوف و مهربان است. 
 
به علی علیه‏ السلام خبر دادند که از طرف معاویه جمعیتی آمده‏ اند و شهر انبار را غارت کرده ‏اند، حتی زینت ها و زیورهای زنان مسلمانان و یا زنان کافری که در پناه مسلمانان بوده‏ اند از آنها گرفته ‏اند علی وقتی که این مطلب را با اصحاب در میان می ‏گذارد و آنها را تحریض می ‏کند و بر ایستادگی در برابر این گونه تجاوزها می ‏فرماید: (فلو ان امرء مسلماً مات من بعد هذا اسفاً ما کان به مسلوماً بل کان به عندی جدیراً**نهج البلاغه / خطبه 27.*** 
 
حالا حساب بکنیم خوب است انسان این امور را حس نکند و درک نکند تا در خوشی و آسایش باشد و یا آنکه خوب است حس کند و درک نماید و رنج ببرد. این درد و این رنج هزار بار بر آن آسایش ترجیح دارد. بعضی آرزوها هست که آرزوی مقدس است، بعضی از دردها و رنج ها هم هست که محبوب و مقدس و قابل احترام است و انسانیت انسان وابسته به آنهاست آن، رنجی است که برای خلق خدا و به خاطر آنها باشد، رنجی است که از حساس بودن و دراک بودن باشد. درست است که خود آدم احمق آن منظره زشت جهالت و لختی و بی‏حسی را درک نمی‏کند ولی آنکه از نعمت ضمیر درّاک و حساس برخوردار است خوب می‏فهمد که سوختن در آتش فهمیدن هزار بار بر آسایش لختی و جهالت ترجیح دارد. 
 
آدمی در خواب همه دردها و رنج ها را فراموش می ‏کند، آیا این دلیل است که خواب از بیداری بهتر است؟ بیداری خود مستلزم توجه و آگاهی است، توجه و آگاهی خود بخود یک رنج و غمی همراه دارد: 
 
پس بدان این اصل را ای اصل‏جو - هر که را درد است او برده است بو 
هر که او بیدارتر پردردتر - هر که او آگاه تر رخ زردتر 
 
رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: (ما اوذی نبی مثل ما اوذیت) هیچ پیغمبری به اندازه من رنج نکشید. بعضی از پیغمبران دیگر بیش از رسول اکرم رنج تن کشیدند و پیغمبرانی در گذشته بوده که به وضع فجیعی تحت شکنجه مردم واقع شده ‏اند و به وضع فجیعی کشته شده‏ اند، ولی از آنجایی که (هر که او آگاه تر پر دردتر) هیچ کس به اندازه وجود مقدس او درد آگاهی و رنج حساسیت نکشید در احد در حالی که عزیزانش، کسانی که به آنها نهایت علاقه را داشت مثل عمویش حمزه سیدالشهدا جلو چشمش به خاک و خون غلطیده بودند و دندان و پیشانی ‏اش شکست، در عین حال برای همان مردمی که این جنایتها را مرتکب شده بودند استغفار می‏ کرد و گفت: (اللهم اهد قومی فانهم لا یعلمون) 
 
پس معلوم شد فلسفه که منکر بیداری و هوشیاری مردم است به بهانه این که مردم در حال غفلت و جهالت در خواب خوش و در یک آسایشی به سر می ‏برند، نتیجه که همان آسایش است حاصل است، درست نیست. این اولاً، و ثانیاً ما می‏ بینیم مواردی پیش آمده که مردمی خواسته ‏اند دل خودشان را با خیال خوش کنند و پیشوایان دین نگذاشته ‏اند و مانع این خواب شیرین شده ‏اند ابراهیم فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله از ماریه قبطیّه به حدود دو سالگی رسید که از دنیا رفت و از قضا در همان روز آفتاب منکسف شد، مردم گرفتن آفتاب را حمل نمودند که به سبب عزادار شدن رسول اکرم و مردن ابراهیم بوده. رسول خدا به منبر رفت و فرمود: خورشید و ماه دو آیت از آیات پروردگارند و برای مردن کسی نمی‏گیرند، گرفتن آفتاب در این روز رابطه‏ای با مردن فرزند من ندارد، به این طریق آسایش خیالی مردم را بر هم زد. 
 
عرض کردم که در ادبیات ما این معنا منعکس شده که رنج و دردی که ناشی از حساسیت ضمیر و وجدان است بر بی دردی و آسایش ناشی از لختی و بی حسی و افسردگی و جهالت ترجیح دارد به طوری که کلمه (بی درد) دشنام است، چون کنایه است، ذکر لازم و اراده ملزوم است، یعنی حس نداری که درد را حس کنی، در مقابل، گاهی در ادبیات ما قطعه ‏هایی پیدا می‏شود که نقطه مقابل این است، می‏ بینیم ندانستن و حس نکردن را بر دانستن و حس کردن که برای انسان تولید دردسر و رنج می‏کند ترجیح داده ‏اند مثل اینکه یکی می‏ گوید: 
 
دشمن جان من است عقل من و هوش من - کاش گشاده نبود چشم من و گوش من 
 
این درست نیست، همان طوری که عرض کردم چشم باز و گوش باز و عقل روشن هر چند به اصطلاح دردسرهایی دارد و ناراحتی هایی ولی هرگز به هیچ وجه چشم بسته و گوش بسته و عقل متحجر نمی‏تواند بر چشم باز و گوش باز ترجیح داشته باشد این درست نیست که (دشمن جان من است عقل من و هوش من) هیچوقت عقل دشمن نمی‏ شود، صدیق ‏ترین و صمیمی‏ ترین دوستان آدمی همان عقل اوست. رسول خدا می ‏فرمود :(صدیق کل مرء عقله و عدوه جهله) امیرالمؤمنین می ‏فرماید: (لیست الرّوّیه کالمعاینه مع الابصار فقد تکذب العیون اهلها و لا تغش العقل من استنصحه ). شبیه این تعبیر را درباره قرآن دارد، می‏ فرماید: (و اعلموا أن هذا القرآن هو الناصح الذی لایغش و الهادی الذی لایضل و المحیث الذی لایکذب و ماجالس هذا القرآن احداً الاقام عنه بزیاده او نقصان، زیاده فی هدی و نقصان فی عمی) تا آنجا که می ‏فرماید: (فکونوا من حرسته و اتباعه و استدلوه علی ربکم و استنصحوا علی انفسکم)
 
 
منبع: حکت ها و اندرزها؛ شهید مطهری
13 مرداد 1394
تعداد بازدید:  959 مرتبه

نظرات کاربران

این مطلب فاقد نظر می باشد.

  • آخرين عناوين

  • پربازديدها

  • آرشيو

بازدید امروز:302

بازدید دیروز: 1321

بازدید کل: 8394559

حقوق این وبسایت محفوظ بوده و متعلق به مجمع طلاب و فضلای شهرستان تکاب می باشد.