شهيدى بر بام سعادت

حضرت صادق (علیه السلام) سبب شهادت سعیدبن جبیر را ارادت و محبت خالصانه و عشق شديدش به حضرت سجاد علیه السلام مى دانند.
سعيدبن جبير از چهره هاى معروف علمى و دينى و از بزرگان تابعين و شاگرد جرامت ابن عباس بود.
 
او در فقه و تفسير كتاب خدا و رشته هاى ديگر دينى متخصص و از اصحاب و عاشقان ويژه امام عارفان، پيشواى ساجدان حضرت زين العابدين (ع) بود و از پنج عارف و آگاهى بود كه در زمانى كه تشيع دچار طوفان هاى كمرشكن و حملات سنگين امويان بود در مذهبش و ارادت به امام چهارم و ولايت ثابت قدم ماندند. ايمان پابرجاى وى و پايدارى و استقامتش در عشق به اهل بيت به ويژه اميرالمؤمنين (ع) نمونه بود.
 
 
حضرت صادق (ع) سبب شهادت او را ارادت و محبت خالصانه و عشق شديدش به حضرت سجاد مى دانند. 
 
حجاج بن يوسف كه در ظلم و ستم و جنايت و خيانت و فروختن دنيا به قيمت از دست دادن آخرت و خدمت به امويان ضرب المثل است، هنگامى كه از ايمان و عقيده سعيد و ارادتش به خاندان رسالت و اهل بيت پيامبر خبردار شد، به جاسوسانش فرمان داد تا او را تعقيب و دستگير و نزد وى آورند.
 
سعيد براى آن كه بتواند بيشتر به پيشگاه قرآن و اهل بيت خدمت كند به اصفهان رفت و به صورت ناشناس در آنجا قرار گرفت، حجاج كه از طريق جاسوسان از خدا بى خبر، و دين فروشان آلوده دامن از بودن سعيد در اصفهان آگاه شد به حكمران آنجا نوشت: سعيد را دستگير و نزد من بفرست.
 
حكمران اصفهان كه تكيه بر جمله سراسر دروغ المأمور معذور نداشت و نمى خواست دستش به خون سعيد آغشته شود و گناهى سنگين به گردن بگيرد، پنهانى به او پيام داد هر چه زودتر از اصفهان برود و در جاى امنى مسكن گزيند.
 
سعيد از اصفهان به اطراف قم و سپس به آذربايجان رفت و مدتى در آن مناطق ماند، ولى چون توقف طولانى اش در آن منطقه دور او را غصه دار كرد به ناچار به عراق آمد و در سپاه عبدالرحمن بن اشعث كه بر ضد حجاج قيام نموده بود شركت كرد، هنگامى كه عبدالرحمن دچار شكست شد به مكه رفت و با گروهى كه مانند او از ترس حجاج متوارى بودند به طور ناشناس در جوار خانه امن اقامت گرفت، در آن ايام خالدبن عبدالله كه موجودى بى رحم و عنصرى خبيث بود از جانب وليدبن عبدالملك به حكمرانى مكه گماشته شد، پس از استقرار خالد در مكه وليد به او نوشت: مردان معروف عراق را كه در مكه پنهان شده اند دستگير و به سوى حجاج روانه كن، حاكم مكه سعيد را بازداشت و به زنجير كشيد و به كوفه فرستاد.
 
سعيد را در غل و زنجير وارد كوفه كردند و به درخواست خودش به خانه مسكونى اش منتقل نمودند، با ورود او همه قاريان و عالمان كوفه به ديدارش شتافتند، سعيد هم فرصت را غنيمت شمرده در حالى كه تبسم بر لب داشت به نقل احاديث همت گماشت، سپس او را به شهر واسط در اقامتگاه حجاج بردند، حجاج از ديدن سعيد كه مدت ها متوارى بود و مأموران در جستجوى او سخت كوش بودند به شدت برآشفت و پرسيد: نامت چيست؟
 
گفت: سعيدبن جبير
 
حجاج: نه تو شقى بن كسيرى، سعيد: مادرم بهتر مى دانست كه نام مرا سعيد نهاد.
 
حجاج: تو و مادرت هر دو شقى هستيد، سعيد فقط ذات پاك حق آگاه به غيب است.
 
حجاج: من تو را در همين دنيا به آتش دوزخ در مى اندازم.
 
سعيد: اگر مى دانستم چنين قدرتى دارى و اين كار به دست تو انجام گرفتنى است تو را به خدائى مى پذيرفتم!
 
حجاج: عقيده تو درباره محمد چيست؟
 
سعيد محمد پيامبر مهر و رحمت است.
 
حجاج: درباره خلفا ابوبكر و عمر و عثمان چه عقيده اى دارى
 
سعيد: تو را به آنان چه كار مگر وكيل آنان هستى؟
 
حجاج: على را بيشتر دوست دارى يا خلفا را؟
 
سعيد: هر كدام نزد حضرت حق پسنديده تر باشد.
 
حجاج: كدام يك از آنان نزد خدا پسنديده ترند؟
 
سعيد: اين را كسى آگاه است كه از درون آنان خبر دارد. حجاج: قصد ندارى راستش را به من بگوئى؟
 
سعيد: نمى خواهم به تو دروغ بگويم.
 
حجاج: چرا نمى خندى؟ سعيد: كسى كه از خاك آفريده شده و ميداند خاك هم در آتش مى سوزد چرا بخندد؟!
 
حجاج: پس چرا ما مى خنديم؟
 
سعيد: براى آن كه دلهايتان با هم صاف نيست.
 
حجاج: يقين بدان كه من تو را در هر حال خواهم كشت.
 
سعيد: در اين صورت من سعادتمند خواهم بود، چنان كه مادرم مرا سعيد ناميده.
 
حجاج: دوست دارى چگونه و به چه صورت تو را به قتل رسانم؟
 
سعيد: اى بدبخت! تو خود بايد چگونگى آن را انتخاب نمائى، به خدا سوگند امروز مرا به هر شكلى كه به قتل برسانى فرداى قيامت به همان صورت كيفرش را مى چشى.
حجاج: مى خواهى از تو گذشت كنم؟
 
سعيد: اين عفو و گذشت اگر از جانب خداست مى خواهم ولى از تو ابداً انتظار ندارم!
 
حجاج جلاد بى رحم را طلبيد و فرمان داد سعيد را در برابر ديدگانش سر از بدن جدا كنند، جلاد دست هاى سعيد را از پشت بست چون خواست او را گردن بزند سعيد اين آيه شريفه را قرائت كرد: إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَمن همه وجود خود را به سوى كسى قرار دادم كه آسمانها و زمين را آفريد، در حالى كه حق گرايم و از مشركان نيستم.
 
حجاج گفت صورتش را از قبله بر گردانده به سوى ديگر كنيد، هنگامى كه رويش را برگرداندند اين آيه را خواند: فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ
بس كه هست از همه سو و ز همه رو راه به تو
به تو برگردد اگر راهروى برگردد
 
حجاج گفت: او را به صورت روى زمين بخوابانيد، چون خوابانيدند گفت: مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرىشما را از خاك آفريديم و به خاك بر مى گردانيم، و دوباره از خاك بيرون مى آوريم.
 
حجاج گفت: زودتر او را به قتل برسانيد، سعيد كه لحظات آخر خود را مى گذرانيد خالصانه اظهار داشت: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد عبده و رسوله» سپس به حضرت حق عرضه داشت: پروردگارا به حجاج مهلت مده كه پس از من كسى را به قتل برساند، پس از اين درخواست سر از بدنش جدا شد در حالى كه چهل و نه سال بيشتر از عمرش نگذشته بود.
 
پس از شهادت او حجاج حالش دگرگون گشت و گرفتار اختلال حواس شد، پانزده روز بيشتر زنده نماند و در اين مدت فرصت كشتن كسى را پيدا نكرد، پيوسته در خواب مى ديد كه سعيد با حالتى خشمگين به او حمله مى كند و مى گويد: اى دشمن خدا گناه من چه بود، چرا مرا كشتى، حجاج زمان مرگ به سختى جان داد، گاهى از هوش مى رفت و زمانى به هوش مى آمد و پيوسته مى گفت: مرا با سعيدبن جبير چه كار؟!
 
منبع : پایگاه عرفان، حجت الاسلام و المسامین انصاریان
7 شهریور 1395
تعداد بازدید:  761 مرتبه

نظرات کاربران

این مطلب فاقد نظر می باشد.

  • آخرين عناوين

  • پربازديدها

  • آرشيو

بازدید امروز:6642

بازدید دیروز: 7607

بازدید کل: 6022933

حقوق این وبسایت محفوظ بوده و متعلق به مجمع طلاب و فضلای شهرستان تکاب می باشد.