مروري بر زندگي شهيد علي اوسط فكري

او مفقودالاثر است و هنوز جنازه‌اش پيدا نشده است. احساس مي‌كنم اين خواسته قلبي خودش بوده است كه جنازه‌اش پيدا نشود.

علي اواسط فكري در سال 1336 در روستاي «دورباش» از توابع شهرستان تكاب به دنيا آمد. تا كلاس پنجم ابتدايي درس خواند اما به علت مشكلات و نبودن امكانات آموزشي از ادامه تحصيل بازماند.

حسن فكري برادر علي مي‌گويد: «از پدرم خواست تا براي ثبت‌نامش در بسيج رضايت بدهد و وقتي پدرم رضايت‌نامه‌اش را امضا كرد دستش را بوسيد و گفت: از اين كه اجازه داديد تا به بسيج و امام و انقلاب خدمت كنم، سپاسگزارم.»

در بسيج مدير پايگاه شد و بعد به عنوان معاون گردان خاتم الانبيا (ص) منصوب شد و در موقعيت بحراني، بسيج تكاب را نجات داد و بعد از مدتي به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد. به خاطر شايستگي و لياقتش قائم مقام گردان خاتم‌الانبيا در سپاه شد و با شروع جنگ تحميلي راهي جبهه‌هاي حق عليه باطل شد. به خانواده‌اش مي‌گفت:«مانع اعزام من به جبهه نشويد و اصلا نگران نباشيد،چون من هدفم را پيدا كرده‌ام.»

زماني كه گردان خاتم الانبياء به خط مقدم جبهه رفت،فرماندهي گردان به او واگذار شد. اين گردان به خاطر حماسه‌آفريني‌هايش شناخته شده بود و علي در اين مسئوليت تلاش و رشادت‌هاي زيادي از خود نشان داد.

استعداد و خصوصيات عجيبي داشت. هنگامي كه سخنراني مي‌كرد،همه فكر مي‌كردند او سواد بالايي دارد در حالي كه سطح سوادش پايين بود ولي از لحاظ معلومات و بينش اسلامي در سطح بالايي قرار داشت.

با اينكه فرمانده گردان بود، ولي با رزمندگان به مهرباني و متواضعانه برخورد مي‌كرد و كارها را بدون ريا انجام مي‌داد.

همسرش مي گويد: «هنگام خداحافظي به من گفت كه از مرگ من ناراحت نباشيد زيرا شهادت ارثي است كه از انبيا و اوليا رسيده است. به فرزندم بگوييد: پدرت براي دفاع از اسلام و قرآن به شهادت رسيده است. همواره او را به خواندن خواندن قرآن و نماز راهنمايي سفارش كنيد.»

محمود دولتي، همرزم علي نيز مي‌گويد: «فروردين سال 1366، جبهه جديدي عليه دشمن گشوده شد و «گامو» كه بلندترين منطقه ماووت عراق بود بايد براي ادامه عمليات آزاد مي‌شد. در قرارگاه تاكتيكي شهيد زين‌الدين، طرح عمليات ريخته شد و گردان‌ها و فرماندهان ماموريت خود را دريافت كردند. نيروها براي اجراي عمليات آماده بودند. راه طولاني بود و سربالايي داشت و بايد از ميان صخره‌ها عبور مي‌كرديم كه بخش عظيم آن با برف پوشيده شده بود و از يك رودخانه پرخروش نيز با عبور مي‌كرديم تا به هدف برسيديم. كمين‌هاي دشمن در سر راه مساله‌اي ديگر بود كه بايد با دقت بيشتري عمل مي‌شد تا عمليات براي دشمن آشكار نشود.

علي كه فرمانده «گردان خاتم الانبيا»ي سپاه تكاب بود با فرماندهان گروهان‌ها مثل عليزاده (شهيد) و حسيني (شهيد) در رابطه با مأموريت صحبت مي‌كرد و مي‌گفت: عمليات بايد ابتداي شب آغاز شود،راه طولاني و سختي را در پيش داريم و يك پل در روي رودخانه است كه بايد از آن نيز عبور كنيم تا به قله برسيم. اگر هدف مورد نظر فتح نشود، عمليات ادامه پيدا نمي‌كند.

بچه‌ها همه مصمم شدند و اعلام كردند: به ياري خدا، دشمن را شكست مي‌دهيم. زمان حركت به همه نيروها ابلاغ شد. ساعت 9 شب همه نيروها پشت سر هم راه افتادند. تاريكي شب و كوله بار سنگين كار را كمي مشكل كرده بود. به هر سختي مسير طي مي‌شد و كمين‌هاي دشمن يكي پس از ديگري از سر راه برداشته مي‌شدند.

گاهي براي استراحت، ستون نيروها متوقف مي‌شد و نيروها دور هم مي‌نشستند، پس از استراحت دوباره به حركت ادامه مي‌داديم. قلب‌ها به تپش افتاده بود. نفس‌ها گاهي در سينه حبس مي‌شد. صداي خش خش پوتين‌ها و سرخوردن رزمندگان شنيده مي‌شد. ناگهان گلوله توپي به وسط ستون اصابت كرد و با انفجار آن عده‌اي به شهادت رسيدند.

بلافاصله نيروها سازماندهي شدند و مجددا به حركت ادامه داديم. تا نزديكي‌هاي اذان صبح به تلاش و فعاليت خود ادامه داديم و احساس مي‌كرديم به هدف اصلي - كه صعود به خشن‌ترين قله منطقه كوهستاني ماووت- نزديك شده ايم.

در آنجا نيروهاي تكاور از ما جدا شدند. فرمانده گردان، علي فكري و چند تن از فرماندهان گروهانها از جمله عليزاده به همراه نيروهاي پيشرو و تكاور، براي بررسي وضعيت دشمن جلو رفتند. آتش دشمن زياد بود و لحظه‌اي قطع نمي‌شد. تيربارها و آر.پي. جي زن‌هاي دشمن، مرتبا به اطراف آتش مي‌ريختند.

دشمن با اجراي آتش، موضع خود را كاملا به ما شناساند. در اين حال فكري و عليزاده به محل بازگشتند و با قرارگاه تماس گرفتند و وضعيت دشمن را گزارش كردند. دشمن متوجه حمله ما شد. حدود دو تيپ و يك گردان دشمن در مقابل ما مستقر شده بودند. از قرارگاه تأكيد كردند به لحاظ اهميت فوق‌العاده منطقه با تمام توان بجنگيم. با آرايش گرفتن نيروها و هجوم به سنگرهاي دشمن عمليات آغاز شد و درگيري سختي بين سپاه اسلام و نيروهاي كفر درگرفت.

بر اثر اصابت گلوله دشمن، علي اوسط فكري به شهادت رسيد و پيكرش در همان مكان باقي ماند. اين حادثه در روز 26 فروردين‌ماه سال 1366 در «عمليات نصر1» اتفاق افتاد.

حسن فكري برادر شهيد، مي‌گويد: «او مفقودالاثر است و هنوز جنازه‌اش پيدا نشده است. احساس مي‌كنم اين خواسته قلبي خودش بوده است كه جنازه‌اش پيدا نشود.»

شهيد علي اواسط فكري در وصيتنامه‌اش نوشته است: «من با ايمان و اعتقاد قلبي به خدا و اطاعت از فرامين رهبري، از جان و مالم گذشتم تا با چهره‌اي خونين در محشر و پيشگاه خدا حاضر شوم. پس اي خانواده عزيزم از مرگ من ناراحت نباشيد، زيرا شهادت ارثي است كه از انبيا و اوليا رسيده. شما را سفارش به نماز، روزه و احكام اسلامي مي‌كنم. زيرا كه با احكام و دستورات خدا، انسان به سعادت دنيا و آخرت مي‌رسد. سعي كنيد از رهبري و اسلام جدا نشويد و همراه و پشتيبان اسلام و ولايت فقيه باشيد. به فرزندم بگوييد كه پدرت براي دفاع از اسلام و قرآن به شهادت رسيده و همواره در قرآن و نماز خواندن او را راهنمايي و سفارش كنيد.»

 

منبع: نی تک

 

22 تیر 1392
تعداد بازدید:  1449 مرتبه

نظرات کاربران

این مطلب فاقد نظر می باشد.

  • آخرين عناوين

  • پربازديدها

  • آرشيو

بازدید امروز:6531

بازدید دیروز: 7607

بازدید کل: 6022822

حقوق این وبسایت محفوظ بوده و متعلق به مجمع طلاب و فضلای شهرستان تکاب می باشد.